>> امروز

22:48:30 - 98/6/24
Print This Page
خودسوزی زنان به پایتخت رسید!

پدیده خودسوزی منجر به مرگ سحر خدایاری آنقدر تکان دهنده و دلخراش و در عین حال تأمل برانگیز است که نه تنها مدعیان اصولگرایی علیرغم برخورداری از امپراتوری رسانه ای شان به هیچ عنوان قادر به پاک کردن صورت مسئله نیستند، بلکه تک تک ما که از دور در جریان این واقعه جانسوز قرار گرفته ایم قادر به فراموش کردنش نخواهیم بود!

امروز متأثر از این رویداد تلخ که جامعه ایران و حتی شعاع گسترده ای از بیرون آن را تحت تأثیر قرار داده به سراغ کتاب "زنان خودسوخته" پژوهشگر دردآشنای درگذشته "پروین بختیارنژاد" رفتم. این کتاب به گفته نگارنده اش حاصل 5 سال جست و جو و تحقیق با نگاه کنجکاو روزنامه نگارانه به معضل خودسوزی زنان و مردان جوان و کودکان در استان های مختلف است که علاوه بر نقد و بررسی پدیده شوم خودسوزی از منظر کارشناسان محلی هر استان، راهبردهای بومی این افراد نیز بیان شده است. بختیارنژاد امیدوار بوده تا با نشر گزارش هایش در قالب کتاب، که پیش از این در روزنامه های اصلاح طلب دوره اصلاحات به تحریر درآمده، گامی برای طرح معضلی فراگیر در جامعه بردارد تا عزم روشنفکران، نواندیشان، متخصصان و انسان های مسئول را برای مهار این بحران راسخ تر و استوارتر سازد. غافل از آن که در آینده ای نزدیک بی تدبیری ها در اداره امور کشور و چشم بستن بر معضلات و آسیب های اجتماعی کار را به جایی خواهد رساند که نه تنها پدیده خودسوزی و خودکشی زنان در استان های مورد بررسی ریشه کن نشود بلکه به پایتخت نیز راه یابد.

شاید اگر هشدارهای امثال این روزنامه نگار متعهد و دلسوز و اخطارهای کارشناسان علوم اجتماعی و روانشناسی توسط مسئولین شنیده می شد که دهه 80 را در ایران، به دلیل جوانی جمعیت و توسعه نیافتگی در حوزه های مختلف انسانی اجتماعی، فرهنگی، آموزشی، مدیریتی، اقتصادی و سیاسی، دهه ی بحران های گسترده اجتماعی نام نهادند، تدبیری اندیشیده می شد و اگر به این موضوع توجه می شد که نسل جوان سرخورده از تنش ها و مطالبات برآورده نشده سیاسی و ناامید از آینده شغلی و اقتصادی خویش و گرفتار معضلات فرهنگی و اجتماعی بی شمار در رفتارهای فردی و اجتماعی خود مستعد پرخاشگری یا خودآزاری است، و اگر دیده می شد دختر و پسر جوانی که در خانواده و جامعه اش در معرض انواع اجحاف ها و حق کشی هاست و اجازه شکوه و اعتراض ندارد و فریادش درونی می شود، مستعد انفجار است که البته در اثر آن بیشترین آسیب به خود او زده می شود هرچند که فروپاشی جامعه را نیز ممکن می سازد، وضعیت کنونی این نبود و شرایطی متناسب یک کشور به واقع اسلامی داشتیم نه فقط شمایلی قابل تقدیس و پوسته ای نازک که خطر از هم گسستنش هر آن فشار را بر زنان و جوانان توسط دلواپسان متحجر جزم اندیش بیشتر و بیشتر می کند و تبعات حاصل از آن ما را مضحکه ناظران جهانی می گرداند!

در همان سال هایی که روزنامه نگاران متعهدی چون این بانوی فرهیخته در جست و جوی معضلات اجتماعی و ریشه یابی آن ها بودند، حوزه های زنان در بخش دولتی با تمام توان می کوشیدند پای اصلاحات را به این حوزه بکشانند باشد که اندکی از رنج قرن ها تبعیض و فشار و حرمان زنان میهن کاسته شود. از آن جا که پشتوانه رأی مردمی برای دولت اصلاحات وجود داشت این مهم آسان می نمود. به یاد دارم حقیر در هر اجلاسی که برای مشاوران استانداران برگزار می شد و برنامه های ملی مورد بررسی و ارزیابی قرار می گرفت تأکید داشتم که استان هایی که مسائل خاص مانند خودکشی و خودسوزی و قتل های ناموسی و مشابه آن را دارند باید برای رفع این معضلات تا پایان دوره چهار ساله دوم اصلاحات برنامه ارائه دهند. من دانش آموخته تاریخ بودم و نیک می دانستم برای رفع مشکلاتی که ریشه فرهنگی دارند چقدر رنج باید برد و سختی کشید اما در عین حال شور و شعف همدلی ها و همراهی های مردم ما را نیز به تلاشی شبانه روزی واداشته بود تا به هر میزان که وسعمان است و طاقتمان گامی برداریم و باری برداریم و مانعی را برداریم از سر راه زنانی که نسل جوانشان با آگاهی روزافزون از حقوق خود به مطالبه گری برخاسته بودند. به یاد دارم هر گزارشی که از کاهش آسیب های اجتماعی و معضلات خاص مناطق محروم از جمله خودکشی و خودسوزی به ما می رسید نفسی تازه می کردیم و گام های استوارتر در راهی که با یاران استانی مان در آن هم قدم شده بودیم را پیش بینی می کردیم و افسوس که پس از آن دوره وحدت و هم دلی و اعتماد دولت - ملت بار دیگر روزمرگی ها در حوزه زنان آغاز شد و شعار جای شعور را گرفت و همه آن چه به همت دلیرزنان آزاده و پرتلاش وطن صورت گرفته بود، نفی شد و انکار شد و خمیر شد و به خیال کودکانه برمنصب نشستگان نوخاسته، برباد رفت. دیر نگذشت از یادآوری اقدامات ثمربخش و تلاش برای احیای آن اما افسوس که همان هشت سال به خصوص چهار سال نفرین شده آخر که مسئولین شرط امانت داری و مسئولیت پذیری رها کردند و سلیقه را بر ضرورت و زمان شناسی غلبه دادند و نعل وارونه زدند، ما را با کج اندیشی ها و ندانم کاری هایشان سال ها به قهقرا بردند و این در حالی بود که ورود دختران به دانشگاه ها و حضور زنان در میدان اجتماع و سیاست در شهر و حتی روستا، دانش و تخصص و فهم آنان را روز به روز افزایش می داد و صد افسوس که نه تنها ظرفیت سازی لازم برای بهره گیری از این فرصت ها و نعمت ها انجام نشد بلکه برخی درهایی که خود زنان در مسیر پیشرفت خود گشوده بودند بسته و گفتمان سنتی زن ستیز متناسب عصر جاهلیت بیش از پیش ترویج و سخت گیری ها و تنگ نظری های منتج از آن افزون شد. و حاصل این همه کج اندیشی و نابخردی و بدکرداری در حوزه زنان، عمیق تر شدن شکاف جنسیتی و در نتیجه شتاب گرفتن مهاجرت دانشجویان و دانش آموختگان از یک سو و افزایش حرمان و ناامیدی و سرگشتگی بازماندگان از مهاجرت از سوی دیگر بود.

باری قصه دراز آمد و از غصه هایمان نکاست. چرا که اگر این درد بی درمان بود به تقدیر تن می دادیم و دست از شکایت می شستیم. درد ما را حکما و علمای زمان خوب می شناسند و درمانش را هم می دانند اما عجبا که حکیم و طبیب و ملا و معلم و استاد امروزه حریف کاسبانی که از دین مردم برای خویشتن قبا و از باورهای مردم برای خویش پلکان قدرت ساخته اند، نمی شوند.

قصه پرغصه ما با مرگ سحر و سحرهایمان پایان نمی یابد بلکه باید منتظر بمانیم تا قصه مرگ دخترکان دیارمان در پرده ای تازه تکان دهنده تر و دلخراش تر نقش گیرد و چشمان متحیر ما را تا مرز کوری و گوش هایمان را تا حد کری بکشاند تا خدای نکرده بشویم صم بکم عمی فهم لا یعقلون!


نویسنده: فخرالسادات محتشمی پور