>> امروز

12:00:24 - 91/7/1
Print This Page
بازگشت مسعود باستانی به زندان پس از ۱۰ روز مرخصی

امروز: مسعود باستانی، روزنامه نگار زندانی که از اواسط هفته قبل در مرخصی به سر می برد، ظهر روز جمعه به زندان رجایی شهر بازگشت.

به گزارش کلمه، این روزنامه نگار جوان در حالی پس از حدود ده روز مرخصی به زندان بازگشت که از درد شدید گردن رنج می برد و دادستانی فقط به او روز چهارشنبه را برای تکمیل درمان مرخصی داده بود.

این روزنامه نگار در حالی پس از سه سال حبس بی وقفه به مرخصی آمد که از مرخصی مهسا امرآبادی همسرش که او هم روزنامه نگار و زندانی است، جلوگیری شده است. بدین ترتیب در طی مدت مرخصی، مسعود باستانی تنها برای دو بار توانست همسرش را در زندان اوین ملاقات کند.

باستانی از تاریخ ۱۴ تیر ماه ۱۳۸۸ بازداشت و به اتهام تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی برای ایجاد اغتشاش به شش سال زندان محکوم شد. وی تا بهمن ماه ۱۳۸۸ در زندان اوین به سر می‌برد، اما در تاریخ پنجم بهمن ماه ۱۳۸۸ در اقدامی خلاف قانون و بر خلاف اصل تفکیک و طبقه‌بندی زندانیان از اوین به زندان رجایی‌شهر که محل نگهداری مجرمین خطرناک است، منتقل شد و هم اکنون نیز در این زندان نگهداری می شود.

ریحانه طباطبایی، روزنامه نگاری که پیش از بازگشت باستانی به زندان با او گفت و گو کرده، در این باره در وبلاگ خود نوشته است:

به سادگی رفت! وقتی که آمد هیچ کس دم در زندان رجایی شهر منتظرش نبود، مهسایش فرسنگ ها آن سو تر پشت میله های زندانی دیگر حتی نمی دانست که همسرش به مرخصی آمده است و خانواده اش شب قبلش تا ۱۲ بامداد دم در زندان رجایی شهر به انتظار ایستاده بودند تا بیاید که نیامد و گفتند بروید و فردا عصر باز بی آیید. پس از سه سال حضور مداوم در زندان فکس مرخصی اش به دلیل تمام شدن جوهر دستگاه فکس دیر آمد و یک روز بیشتر در زندان ماند تا وقتی که آن در پس از سه سال باز می شود کسی پشت آن منتظرش نباشد و مجبور شود با جیب خالی با تاکسی به خانه بی آید.

اما هرچقدر که دلش می خواست تا پشت در زندان هنگامی که قدم در دنیای آزاد! می گذارد دوستان و خانواده اش را ببیند برای بازگشت دلش می خواست تنها باشد.

گفت می خواهم فردا بروم، گفتم صبر کن باید اول ام آر ای رو انجام بدی بعد؛ گفت نیازی نیست خوب میشم یکم خستگیه همین. گفتم خیلی خب جمعه نرو بگذار شنبه، گفت چه فرقی می کنه وقتی مهسا نیست؟ تازه تمدید هم که نکردن...گفت به کسی نگو می خواهم تنها بروم، گفتم برای چی تنها؟؟ گفت سخته خداحافظی کردن، بچه ها ناراحت میشن...گفتم اره سخته دیدن یک رفیق که میره و در پشتش بسته میشه، گفت نمی خوام بچه ها نارحت شن...گفتم روزی که مهسا رفت تا شب گریه کردم، فرداش بغض داشتم و پس فرداش زندگی جریان داشت. گفت یعنی ناراحت نمیشین؟ گفتم ناراحت میشیم از حالا ناراحتیم، اما خب زندگی جریان داره، وقتی از زندان برگردیم هرکس باید برگرده سر کارش، دنبال بدبختی هاش، اما آمدن دم زندان خوب هست هم برای اون ها و هم برای تو، قرار نیست بی صدا بریم اون تو، قرار نیست انقدر راحت بپذیریم زندان رفتن را بی هیچ صدایی...این شکلی زندان رفتن خوب نیست مسعود بزار بچه ها بیان نهایتا یک ساعت ناراحتن و بعدش تموم میشه همه چی...نگام کرد..گفتم ببین انقدر بی صداش نکن، اشتباه می کنی باید بیان از زیر قران ردت کنند باید بیان و شوخی کنن باید بیان و ...گفت یعنی واقعا ناراحت نمیشن؟ من این یک هفته خیلی اذیت شدم، فکر جدا شدن از شما ، فکر نبودن مهسا...فکر نبودن مهسا...دوشنبه پیش که قرار بود بره با بغض گفت همه دارن میان تا دم زندان اما اونی که باید بیاد نمیاد...

رفت یک روزه شمال، تمامش برایش خاطره بود، خاطره مهسا، می گفت تمامش را بغض داشتم ، انقدر که وقتی برگشت گرفتگی رگ گردنش که میراث زندان هست دوباره سراغش آمده بود و زمین گیر شد، دکتر می گفت اسپاسم شدیده، باید فیزیو تراپی برود، ده جلسه و دارو داد ام ار ای ..عصبانی شدم گفتم فکر می کنی مهسا این سه سال چه می کرد،زندگی زندگی زندگی...شمال می رفت جنوب می رفت سفر می کرد...گفت نوشته هاش خوندی؟ گفتم تا صبح حرف میزدیم..گفت پس چی می گی ....سکوت بودم سکوت...

دوشنبه بود که آمد، هم پر از خنده شدیم و هم پر از بغض، پس ازسه سال بالاخره سه روز مرخصی برای رفیقی قدیمی شادی بخش هست،اما مهسا نبود، سه سال دوییده بود تا این لحظه برسد و حالا خودش نبود تا با پراید قرمزش به رجایی شهر برود، دست مسعود رو بگیرد و به خونه بیاورتش ، در شهر بچرخند، خانه را اب و جارو کند و مثل تمامی خانواده هایی که این سه سال به دیدنشان رفت حالا آنها به دیدنش بیایند و او ....

حالا مسعود است که نرسیده راهی دادستانی میشود و اجازه ملاقات حضوری می گیرد، حالا مسعود است که این بار از این سوی در به سالن ملاقات می رود...مهسا خوشحاله خیلی خوشحال ....

مسعود به تک تک چهره هایمان نگاه می کند و می گوید لعنتی ها همه تان مهسا هستید و من را دلتنگ تر می کنید...

و بالاخره کار خودش را کرد، تنها رفت، انگار بی قرار بازگشت بود، شهر بی مهسا، آزادی بی مهسا...

خانه برایش تلخ بود ؛ چون تقویم خانه ورق نخورده بود

خانه براش تلخ بود ؛چون از اول امسال کسی نبوده که برگ های تقویم اتاق را جدا کند

خانه براش تلخ بود ؛ چون نمی توانست درب کمد لباسهای مهسا را باز کند

چون نمیتوانست لباسهای مهسا را نگاه کند

مرخصی براش سخت بود ، چون نمیتوانست تنها - بدون مهسا - در خانه ای که حتی هیچوقت با هم آنجا نبودند بماند

مرخصی براش سخت بود چون آن کسی که باید بهش خوش آمد میگفت نبود ، چون مهسا نبود

وبراش تلخ تر بود چون آن کسی که باید بدرقه اش میکرد برای خداحافظی خانه نبود

مسعود تنها برگشت ؛ تحمل یک زندان بزرگتر براش سخت تر بود

مسعود بازگشت به زندان در حالیکه با وجود تمامی تلخی ها محکم تر از همیشه بود، با وجود تمام دل تنگی ها دل مطمئن تر از همیشه بود، که ایمانش به درستی راهی که او و مهسا برگزیده اند ،سبز تر از همیشه بود و این را بارها تکرار کرد انقدر که اخرین تماسش با دختران مهندس موسوی و زهرا رهنورد بود "ما مجبوریم امیدوار باشیم."

او رفت و برای مهسا تکرار کرد که " بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود..."