به روز شده: ۲۳:۳۴ تهران - یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵

بازگشت به اوین

نویسنده: فخرالسادات محتشمی‌پور

ریحانه باید پس از اتمام مرخصی به زندان بازگردد!

دل من آشوب است حال و هوای روزهای بازگشت همسرجان به زندان را دارم. خاطره آمدن های خوب و برگشتن های بد به یادم آمده است. زنگ می زنم به ریحانه می گویم کی برمی گردی می خواهم بیایم بدرقه می گوید نه مامان زحمت نکشین می گویم دلم می خواهد بیایم. دلم نمی خواهد یادم برود اوین هنوز از گوهرهای ناب خالی نشده است. باید به یک مجلس ختم برویم راه می افتیم سمت اوین. ترافیک شدید اتوبان صدر و اتوبان مدرس و اتوبان چمران فاصله ما را از خانه تا اوین دورتر و دورتر کرده است. رادیو آوا دارد تلاش می کند گوش ما را از آواهای شادی بخش پر کند. لری و کردی و ترکی و ... همسرجان با من صحبت می کند من رویم را کرده ام به پنجره و اشک ها را آزاد گذاشته ام که فرو بریزند و از زیر عینک آفتابی جاری شوند. چه چیز خوبی است این عینک آفتابی که مانع دیدن اشک آدم می شود حداقل از زیر پلک های بسته تا روی گونه ها اما پایین که می چکد دیگر باید رویم به پنجره بماند. هرچند در این نزدیک دو ماه احساسات پنهان مانده از همسرجان طی ۷ سال نبودنش گاه و بیگاه خودی نشان داده اما انتقال خاطرات همه آن چه گذشت به اندازه همان ۷ سال زمان لازم دارد و من ترجیح می دهم خاطر عزیزش را با شنیدن آن ها مکدر نکنم.

دخترک پدر را که از زیر قرآن رد می کرد وآن گاه که درب خانه را پشت سر او می بستیم، دیگر نطقش کور بود. انگار نه انگار که در روزهای مرخصی همه توانش را به کار می برد تا شادی را یک جا میهمان خانه قلب پدر کند و لبخند به لبانش بیاورد. درب آهنین زندان که پس از ورود پدر با صدایی پرطنین بر هم می خورد و از پله های مقابل اوین که به سمت ماشین پایین می رفتیم بغضش می شکست و اشک ها سرازیر می شد. لحظه سختی است وقتی یک درب محکم آهنی میان عزیزان حائل می شود و دیوارها را بلندتر از همیشه به چشم می آورد. من همسرجان را به خدا و دخترک را به حلقه دوستان صمیمی می سپردم و خودم بی هدف در اتوبان ها طی طریق می کردم و باران بود که می بارید و می بارید و می بارید. هنوز به خانه نرسیده همه احساساتم را تر و تازه روی صفحه مونیتور ثبت می کردم و با یک کلیک ارسال به صفحه فیس بوک و وبلاگم و هنوز دلنوشته ها نشر نیافته پاسخ های مهرآمیز بود که جاری می شد از زبان و قلم رفقای همیشه همراه و من آرام می گرفتم.
رسیده ایم مقابل اوین و ریحانه جان هنوز نرسیده به دلیل همان ترافیک نفس گیر. همسرجان نگران است که به مراسم ختم نرسد. می گویم من از طرف تو هم دخترمان را بدرقه می کنم و تا او می خواهد از زیر پل یادگار به سمت غرب بپیچد ماشین حامل میهمان عزیز مقیم بند زنان اوین کنار ما توقف می کند و من یک آه می کشم.

ریحانه مثل همیشه با روحیه و نشاط از ماشین پیاده می شود و پدر و مادرش سیاه پوش و عزادار تازه از دست رفته شان پشت سر او پیاده می شوند. چند تن از دوستان صمیمی و دو سه تن از خویشان به بدرقه آمده اند. همه سعی می کنند غم و اندوه را پشت ماسکی از چهره های خندان پنهان کنند. من همه آن روزها و شب های بدرقه همسرجان مثل فیلمی از جلوی چشمم رد می شود. و خاطره آن روز که فاطمه گفت من دیگر بدرقه نمی آیم. نمی توانم تلخ ترین لحظات عمر را مکرر تجربه کنم و من گفتم نیا مادر نیا. بس است دیگر سهمت را پرداخته ای و دیگر تا آخرین مرخصی به تنهایی امانت عزیزمان را به دست نگهبانان اوین سپردم و به خدای مهربانش سپردم و بازگشتم و بی هدف اتوبان ها را طی طریق کردم و به خانه رسیدم و بوی او را در تمام گوشه و کنار خانه استشمام کردم و لباس هایش را که از تن درآورده بود به جای لباسشویی تا مرخصی بعدی در کنار خود نگاه داشتم تا چون بوی پیراهن یوسف معجزه کند و شفابخش دل هجران زده ام باشد و ...

دیگر موقع وداع است ریحانه مرا در آغوش می‌کشد و می‌گوید خداحافظ مامان مواظب خودت باش. نگاهش می‌کنم می‌گویم تو مواظب خودت باش دخترم و به هم‌بندی‌ها سلام برسان و به بهاره و نرگس بگو خیلی دعاگویشان هستم. می گویم ریحانه جان از این فرصت باقی مانده تا آزادی خوب استفاده کن و مراقب باش زمان را از دست ندهی و وقتت هدر نرود. می گوید چشم بعد با دوستان و خویشان وداع می کند و در آغوش پدر عزادارش جای می گیرد. چشمان پدر نمناک است او را می بوید و می بوسد و به خدایش می سپارد. حالا نوبت مادر است. و دیگر چشم های همه بدرقه کنندگان بارانی است و من از خدا می پرسم پس کی تمام می شود این روزهای لعنتی و از خودم می پرسم بازجو چطور شب ها سر بر بالین می گذارد که مسبب این ستم هاست و یادم می آید ریحانه بعد از تجربه روزهای انفرادی در دو الف چه خوش بینانه از بازجو سخن می گفت و من لبخند زنان او را نگاه می کردم و دلم می خواست باور کنم و حالا زیرگوشم چیزی می گوید و من می گویم اتمام حجت کردی و او ساکش را برمی دارد و می رود داخل و مادر ریحانه روی پله می نشیند و می گوید به قول جوان ها مرخصی خر است با این پایان مزخرفش! و من دستی به سرش می کشم و می گویم خواهرجان به شیرینی آمدنش فکر کن. به نیمه رسید و گویی تمام شد. می گوید من برای بهاره و نرگس غصه می خورم و برای امین و علی و کیانا و برای رنجی که می کشند رنجورم.

از پله ها لخت و آرام می آییم پایین. بچه ها سر به سر مادر و پدر ریحانه می گذارند. مادر می گوید حالا در خانه جایش خالی است. می گویم بیایید خانه ما. می گوید بروم خانه را جمع و جور کنم. به پدرعزادارش می گویم چند روزی دست شهنازجان را بگیرید و بروید سفر. و یاد سفرهایی می افتم که بی همسرجان رفتیم تا مثلا غصه هایمان رنگ ببازد. محبوبه و همسرش می خواهند مرا به همسرجان برسانند. محبوبه می گوید تا به این جا رسیدیم یاد آن شب قدر افتادم که با ریحانه شما را این جا پیاده کردیم و گفتید که شماها بروید من این جا کار دارم. سرم را تکان می دهم و می گویم سرباز طفلکی آمد سمت من که قرآن سر گرفته بودم و در حال خودم بودم. گفت خانم این جا چه می کنید. سرم را بالا گرفتم در چشمانش نگاه کردم و گفتم این شب همه چه می کنند؟ زیرلب گفت ولی اینجا چرا؟؟؟

این غروب تابستانی انگار با خود غم غربت دارد. من هنوز در حال و هوای بدرقه های تلخم. حواسم به ریحانه است و او را هنگام ورود به بند تصور می کنم که بهاره و نرگس و دیگران به استقبالش آمده اند. حواسم به پدر و مادر ریحانه است که وقتی وارد خانه خالی شان می شوند انگار در و دیوار خانه آن ها را می خورد. حواسم به آن روزهای فاطمه است که زنگ می زد و می گفت: مامان کجایی بابا رفت؟ حواسم به آن روزهای همسرجان است که می دانستم وارد بند تنهایی اش که می شود سعی می کند فراموش کند چند روز بیرون بوده و خودش را باز با همان شرایط خاص وفق دهد و بازجوهای طفلکی هرگز ندانستند او در بند خوشحال تر است یا بیرون آن!

ناگهان حواسم می رود به خانم منیژه حکمت که شنیده ام این روزها بیمارستان است. شماره پگاه را از محبوبه می گیرم و به او زنگ می زنم و احوال مادرجانش را می پرسم می گوید عمل جراحی تمام شده و الان در ریکاوری است و چند روزی ملاقات ممنوع خواهد بود. می گویم هروقت اجازه داشتی او را از جانب من ببوس و سلام برسان تا اجازه بدهند بیایم عیادت. می گویم الان ریحانه را بدرقه کردیم و به زندان تحویل دادیم و یادم آمد که در یکی دو مرخصی اخیر همسرجان وقتی نزدیک اوین بودیم منیژه بانو زنگ زد و سراغ گرفت و محبت کرد خدایش شفا دهد. هنوز با پگاه خداحافظی نکرده می بینم همسرجان پشت خط است. صدای مهربانش مرا از شوک درمی آورد: کجایی عزیزم کجا بیایم دنبالت. می گویم شما مقابل مسجد باش ما داریم می آییم.

سوار ماشین همسرجان که می شوم دلم قرص می شود. به پشتی صندلی تکیه می دهم و آرام می گیرم. بیش از همیشه قدردان و شاکر بودنش هستم اما نطقم کور شده و او انگار حالم را فهمیده که وقتی به خانه می رسیم و ماشین را پارک می کند پیشنهاد می کند با هم قدمی بزنیم و چیزی بخوریم. کافی شاپ مجاور کوی ما مشرف به اتوبان است که ماشین ها به سرعت می گذرند تو گویی گذر زمان را به یادمان می آورند. همه آن ۷ سالی که باید بنشینم و لحطه لحظه اش را ثبت کنم برای خودم برای بچه ها برای نوادگانمان تا به عنوان بخشی از تاریخ معاصر ایران عزیزمان به یادگار بماند.



-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
آخرین اخبار
  • ابتکار: نسبت به مواضع ایام انقلاب، تحلیل‌هایم به روز شده اما عقب‌نشینی نکرده‌ام
  • صفایی فراهانی: می‌خواهند القاء کنند که حقوق سی میلیون تومانی بزرگتر از فساد سه هزار میلیاردی است
  • حکمرانی خوب، شرط تحقق حقوق بشر
  • امکان حقوق شهروندی در جامعه دینی
  • عبدالله ناصری: از غربالگری جریان اصلاحات استقبال می‌کنم
  • هشدار وزیر نیرو: ادامه حیات و تمدن ایرانی به دلیل شرایط آبی کشور در خطر است
  • سیدهادی خامنه‌ای: میرحسین و رهنورد همچون شهید رجایی و همسرش؛ انقلابیون بی‌ریا و اصیل
  • ظریفیان: جامعه عهدشکنان سیاسی را از یاد نبرده است
  • من و سید از یک جنسیم
  • عیسی سحرخیز در جلسه دادگاه اتهامات وارده را رد کرد
  • سیدمصطفی تاجزاده: بزرگترین درس کودتای ترکیه حضور مردم در صحنه بود
  • سیدمحمد خاتمی: کودتای ترکیه زنگ خطری برای دیگر کشورهاست/ همه باید محکوم کنند
  • ریحانه طباطبایی به مرخصی آمد
  • کیانوش‌راد: صداقت اقتضا می‌کند، نمایندگان مجلس خط فکری خود را به مردم نشان دهند
  • رییس‌جمهور: مگر مردم فراموش می‌کنند به بهانه تحریم، اموال آنها را غارت کردند
  • تاج‌زاده: تقابل با دولت، کمک به یک جریان ناکارآمد است که دستاوردی جز فساد و تبعیض ندارد
  • مراسم ختم همسر محسن آرمین برگزار شد
  • پیام تسلیت شورای هماهنگی راه سبز امید به محسن آرمین
  • آیت‌الله هاشمی: روحانی‌ نمی‌‌تواند منشاء مشکلات را بگویید
  • انتقاد جمعی از روزنامه‌نگاران از سیاست‌های معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد
  •