به روز شده: ۱۳:۱۹ تهران - دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵

من و سید از یک جنسیم

نویسنده: حسین نورانی نژاد

احساس فاجعه کردم، وقتی شنیدم یکی از متهمان حمله به سفارت عربستان از بودن در سلولی که قبلا امثال من در آن بوده ایم، شکنجه شده است.

چند بار تصمیم گرفتم این را بنویسم. هر بار به دلیلی منصرف شدم که آخر مطلب می گویم چرا. اما آنچه آخرین دلیلم برای نوشتن شد، همین احساس فاجعه بار بود.

در بند امنیتی ۲ الف هم مانند تجربه قبلی ام در ۲۰۹، هم نگهبان خوب داشتیم، هم نه چندان خوب. هم تندخو، هم مهربان. مثل هر جای دیگری، مثل بانک و شهرداری، حزب و خیابان، دوست و فامیل.

یکی از اینها مرد جاافتاده ای بود با حدود ۵۵ سال سن. قد کوتاه، با دست های کارکرده و پینه بسته، سبزه رو با صدا و چهره ای مهربان که ته لهجه ای شاید کرمانی، شیرین ترش می کرد. ته ریش داشت و سبیلش را کمی بلندتر نگه می داشت. برخلاف اغلب همکارانش، اهل ماسک زدن برای دیده نشدن نبود و بیش از بقیه آن ها کار می کرد. سید، به خصوص هوای گل های باغچه هواخوری را ویژه داشت.

روز دومی که انفرادی ۲الف بودم، شیفتش بود. برخورد اول خوبی نداشت. حدس می‌زدم که چرا. روز قبلش با نگهبان جوان دیگری که فکر می‌کرد با یک تازه‌کار طرف است درگیر شده بودم. البته با او هم بعدا رابطه خیلی خوبی پیدا کردم، اما هم او به نگهبان‌های دیگر بدگویی مرا کرده بود تا تصور کنند با آدم شر و دردسرسازی طرفند. واقعا هم داب من این نبود. از بازجوها کینه نداشتم، چه رسد به آنها که نگهبان بودند و مثل بقیه آدم‌های دور و بر دوستشان داشتم، مگر دلم را بزنند. در ضمن حال و حوصله تنش مازاد بر بازجویی نداشتم و ترجیحم یک رابطه آرام با همه آنها بود. برای همین نسبت به برخی حرف‌ها و رفتارهای تحریک‌آمیز که اغلب از جانب نگهبان‌های جوان‌تر بود، واکنش چندانی نداشتم.

لحن و صدای مهربان آن مرد اطمینان و احترامم را برانگیخته بود. برای همین هر زمان که فرصت می شد با او ارتباط می گرفتم. او هم در داشتن هوای نه من، که دیگر زندانی ها کم نمی گذاشت. چه در شیوه برخورد، چه در حمام بردن، وقت مناسب برای حمام و دستشویی دادن، درخواست ها را پیگیری کردن و ... . هیچ سرویس اضافی و فراقانونی درکار نبود، اما رفتارش انسانی بود.

روزی که از بازجویی سختی آمده بودم کنار باغچه هواخوری با رُز سفیدی که او می‌دانست به اسم پسرم سهراب نامیده بودمش مشغول بازی بودم. حس و حالم را فهمیده بود. شاید احساستش برانگیخته شد که آمد پشت سرم و با صدایی گرفته گفت "ان شالله آزادیت." انفرادی کشیده‌ها می‌دانند در آن فضا و مکانی که کاملا از دریافت احساسات و روابط انسانی صادقانه و واقعی محرومی، این حرف‌ها و این لحظات، حتا شنیدن یک جواب سلام معمولی چه حس خوبی دارد. با این حساب می‌توان حدس زد که آن جمله همدلانه و مهربان نگهبان، چه تاثیر عمیقی روی من گذاشت. به او گفتم «سید، ما از یک جنسیم، خدا نبخشه اونایی که از من و تو زندانی و زندانبان ساختند.» به تک و تای نفی کردن افتاد که «شما اینجا میهمان مایید. زندانی چیه ...؟» گفتم «سید، من الان یه خورده چشم بندمو بدم بالاتر چه می کنی؟ آخه مهمونی با چشم بند؟» از تک و تا نمی افتاد که به من که وقت هواخوریم تموم بود، لباس زندان به تنم، و دلتنگی یک تماس با خانواده به جانم، حالی کند که مهمانم. مهمانی که همان وقت خبردار شد وقت مجدد بازجوییشه و باید به بازجوش تحویل بده.

بعد از آن روز رابطه ما همان طور خوب و خوب‌تر ماند. آنقدر خوب که روز آزادیم دقایق طولانی در آغوش هم بودیم و دست‌هایش که شانه‌هایم را فشار می‌داد، گواهی بود بر واقعیت محبت و راستی‌اش.

او تنها کسی نبود که خودم را از او و او را از خود می‌دانستم. برخی نگهبان‌های دیگر هم بودند که اگر تحلیل‌های امنیتی درست‌تر کار می‌کرد، ما را در مقابل هم قرار نمی‌داد و برخی از همکاران جوان‌ترش را دچار کینه و نفرتی نمی‌کرد که گاه از لحن و کلام‌شان بیرون می‌ریخت. همان کینه‌ای که باعث می‌شود یک انسان آرمان‌گرا، از این که در سلولی بوده که من نوعی در آن جا بوده‌ام، شکنجه شود.

نزدیک به این حرف ها را یکی دو روز مانده به آزادی ام، در سوئیتی که دو سه شب آخر بازداشتم را آن جا بودم، به خدابخشی (معاون دادستان) و یکی دو نفر دیگر گفتم. گفتم که برخی نگهبان های آن جا واقعا شریف و خوب اند. بلافاصله خدابخشی رو هوا زد که خب اینها را بنویسید. من حرف اش را قبول داشتم، به شرطی که بتوانم برخوردهای بد را هم بگویم، از خود او، بازجویی ها و روند دادرسی و غیره هم راحت و بی دغدغه بگویم. اصلا همان که خدابخشی گفت بنویس، از نوشتن پشیمانم کرد.

بار دیگر روزی در این باره نوشتم. همان موقع یادم نیست که سر چه اتفاقی موضوع حصر داغ شده بود. جرات دوباره نوشتن نظراتم درباره حصر را نداشتم، چون قبلا بر سر همان نظرات حکم گرفته بودم. گفتم حالا که نمی توانم آن حرف ها را بنویسم، این را هم نمی نویسم. گذشت تا ضیا نبوی به مرخصی آمد و با او مطرح کردم. گفت بنویس و قبول کردم. بدرقه اش که کردم دلم گرفت و ننوشتم.

هفته پیش فیلم ایستاده در غبار را دیدم. فیلم منقلبم کرده بود. سپاهی که بود و احترام برمی‌انگیخت و خودم را از همان جنس می‌دانستم. دوباره هوای نوشتن برم داشت، ولی باز خبری از رفقای زندانی بازم داشت. تا چند روز پیش که به استقبال یک زندانی تازه آزادشده سیاسی رفته بودم. یکی از نگهبان‌های سابق سالن ملاقات را دم اوین دیدم که فوق‌العاده رفتار انسانی و خوبی داشت. او حالا در بازرسی زندان اوین است. نمی‌دانستم اسمش را بنویسم یا نه. برای امتحان گفتم که می‌خواهم در مطلبی از او تمجید کنم و اسمش را پرسیدم. اسمش را می‌دانستم، ولی اسم دیگری گفت و فهمیدم که به صلاحش نیست یا نمی‌خواهد. اما چه فرقی می‌کند. من که او را از خودم می‌دانم. من همین را می‌خواهم بگویم. من با خیلی از زندانبان‌ها احساس تفاوت عمیق ندارم، چه رسد به دشمنی. یک تحلیل غلط امنیتی و تبعات رفتاری پس از آن، بی‌جهت از ما زندانی و زندانبان، خودی و غیر خودی، فتنه‌گر و زورگو، ساخته است. یک سیستم تبلیغاتی غلط کاری کرده که یک همنوع و هموطن و هم‌کیش و همشهری و هم زبان، آن قدر تصویر هیولایی از من ساخته که از بودن در جایی که من قبلا آن جا بوده‌ام نه تنها دچار همدلی نمی‌شود، که شکنجه می‌شود.

این فاصله، این دیگری شدن ما برای یکدیگر، این بذر کینه‌ای که پراکنده‌اند، این هاست که خلاف امنیت ملی است. این‌هایی که سال‌هاست منتظریم، بزرگانی از درون حکومت نگرانش شوند و رفع کنند، نه آنکه دائم بر آتش آن بدمند.

من و سید از یک جنسیم. خدا نبخشد آنکه از ما زندانی و زندانبان ساخت.



یادداشت های مندرج در ستون "میهمان" لزوما دیدگاه سایت امروز نمی باشد.
-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
در همین زمینه
  • *نه به تحریم
  • زندان و مدرسه، دو فیلم با یک بلیط
  • دروغ و بی‌سوادی، ملزومات لجن‌پراکنی مشرق علیه نورانی‌نژاد
  • برای حسین نورانی نژاد: توهم توطئه
  • تماس تلفنی آیت الله بیات زنجانی با بهزاد نبوی، رمضان زاده و همسر حسین نورانی نژاد
  • ادامه بازداشت حسین نورانی نژاد؛ تعویق دادگاه به بهانه نقص پرونده
  • نامه ۱۱۹ استاد دانشگاه های استرالیا به روحانی؛ درخواست رعایت قانون درباره حسین نورانی نژاد
  • نامشخص بودن مصادیق اتهامات حسین نورانی نژاد و مخالفت با آزادی او با قرار وثیقه
  • همسر حسین نورانی نژاد: آزادی زندانیان سیاسی به نفع همه است
  •  
    آخرین اخبار
  • سیدهادی خامنه‌ای: میرحسین و رهنورد همچون شهید رجایی و همسرش؛ انقلابیون بی‌ریا و اصیل
  • ظریفیان: جامعه عهدشکنان سیاسی را از یاد نبرده است
  • عیسی سحرخیز در جلسه دادگاه اتهامات وارده را رد کرد
  • سیدمصطفی تاجزاده: بزرگترین درس کودتای ترکیه حضور مردم در صحنه بود
  • سیدمحمد خاتمی: کودتای ترکیه زنگ خطری برای دیگر کشورهاست/ همه باید محکوم کنند
  • ریحانه طباطبایی به مرخصی آمد
  • کیانوش‌راد: صداقت اقتضا می‌کند، نمایندگان مجلس خط فکری خود را به مردم نشان دهند
  • رییس‌جمهور: مگر مردم فراموش می‌کنند به بهانه تحریم، اموال آنها را غارت کردند
  • تاج‌زاده: تقابل با دولت، کمک به یک جریان ناکارآمد است که دستاوردی جز فساد و تبعیض ندارد
  • مراسم ختم همسر محسن آرمین برگزار شد
  • پیام تسلیت شورای هماهنگی راه سبز امید به محسن آرمین
  • آیت‌الله هاشمی: روحانی‌ نمی‌‌تواند منشاء مشکلات را بگویید
  • انتقاد جمعی از روزنامه‌نگاران از سیاست‌های معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد
  • کاش تلفن داشتیم
  • راه سنجش عدالت حاکمیت
  • تشییع پیکر همسر محسن آرمین با حضور خانواده‌های شهدای سبز و زندانیان سیاسی
  • لیلاز: وقتی تورم از بین می‌رود صدای مفسدان بلند می‌شود
  • وزیر ارشاد: قانون ممنوعیت ماهواره باید اصلاح شود
  • عرب‌سرخی: هدف در انتخابات مجلس حذف تندروها بود/ برخی این راهبرد را فراموش کرده‌اند
  • پروژه نا‌امن كردن ايران را جدي بگيريم
  •