به روز شده: ۰۳:۲۰ تهران - یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۴

زیارت

نویسنده: فخرالسادات محتشمی پور

۱

فروردین ۶۰

کمتر از دو ماه از عقدمان می گذشت و بهار سراسیمه خودش را رسانده بود به ما که شکوه پیوندمان را دوچندان کند. هدیه من به همسرجان یک ساعت مچی بود و هدیه او به من پیشنهاد سفر مشهد. این پیشنهاد برای ۳۵ سال پیش، در حالی که ما هنوز زندگی مشترکمان را شروع نکرده بودیم، متعارف نبود اما چه کسی می توانست با آن مخالفت کند؟ ما انقلابی بودیم و عرف و عادت های زمانمان را برنمی تافتیم. نوروز آن سال چند روزی را میهمان یکی از دوستان بسیار عزیز و گرانقدر همسرجان در ولایت خوبان بودیم و شیرینی آن سفر زیارتی و سیاحتی که لحظه لحظه اش را همسرجان و زوج مهربان میزبانمان برایم خاطره انگیز کردند، در کام من باقیست.

۲

نوروز ۶۱

درست یک سال بعد، نوروزمان با یک سفر خانوادگی، به همراه پدر و مادر و خواهرانم و همسر و فرزندانشان، رنگ گرفت اما بارداری من و احتیاط واجبی که پزشک مرا به آن تکلیف کرده بود موجب شد که بیشتر به استراحتی توأم با دلهره و هراس بگذرد اما زیارت دلچسب بود و خاطرات باز هم شیرین هرچند سایه شوم جنگ بر سر هم میهنانمان، خاصه مرزنشینان، آسمان دلمان را غبارآلود کرده بود.

۳

نوروز ۶۲

باز هم در سالگرد خاطرات خوش نامزدی مان و این بار با طفلی ۶ ماهه به همراه خانواده عزیزم، که حضرات اصول گرا تلاش وافر و البته بی نتیجه برای فاصله انداختن میانمان داشته اند، راهی دیار عاشقان شدیم در نوروز و بهاری که سراسر رنگ بود و عطر و شور و حال.

۴

تابستان ۷۴

سفرهای زیارتی ما چون دیگر ایرانیان دوست دار اهل بیت اگر نه هر ساله ولی به وفور تکرار شد اما در این میان سفری که در دوران کودکی جگرگوشگانمان خانواده چهارنفره ما با خانواده پنج نفره محبوب دل ها سید محمد خاتمی در دل تابستان مسافر قطاری شد که عاشقان را به زیارتگاهشان می رساند، در صفحه خاطرات من خوش می درخشد. علاقه ما به این خانواده و رابطه دوستی بچه ها با هم همه سختی های سفر را بر ما گوارا ساخت و البته برای خانواده وزیر ارشاد پیشین نیز که این سفرشان در زمان استراحت میان دشواری های وزارت و مسئولیت طاقت فرسای ریاست جمهوری با هر نه روز یک بحران انجام می شد، روزها و ساعات با هم بودن به غایت شیرین بود.

۵

اسفند ۸۸

اولین مرخصی همسرجان پس از ۹ ماه اسارت در بند دو الف سپاه مقارن شد با سفر دردانه مان به ایران. حضور یار دربند در میان خانواده شور و نشاط زاید الوصفی آفریده بود. تو گویی بهار به تمامی میهمان خانه ماست. روز و شب خانه کوچکمان پر می شد از میهمانان با صفا که هر یک زمزمه محبتی از سر صدق و صفا با مرد قوی دل و استوارقدم روزهای سخت پس از کودتا داشتند. پیشنهاد یک سفر کوتاه برای استراحتی ضروری منطقی به نظر می آمد. برای این که جمع کوچک خانوادگی مان جمع باشد و از با هم بودن بهره تمام ببریم پیشنهادات را به شور گذاشتیم و دست آخر جگرگوشه ها با از خودگذشتگی به زیارت دو نفره ما به مشهد مقدس رأی دادند و به چشم برهم زدنی اسباب سفر مهیا گشت. باید بگویم این زیارت از اولین زیارت مان در دوران نامزدی خاص تر بود. این که با مردی که کمتر از دو ماه از آشنایی با او می گذرد همراه و همسفر شوی بیشتر هیجان کشف مجهولات را دارد و شور جوانی بر آن سایه گستر است اما این که پس از ۲۹ سال زندگی مشترک و پس از ۹ ماه جدایی ناخواسته و تحمیل شده به دست جور ناگهان عزیز دلت را بازیابی و باردیگر با او همسفر همان دیار عشق شوی، به واقع حکایت دیگری است! به مرخصی آمده بود و این بدان معنا بود که ایام وصل کوتاه است و آن هجران با هجرانی دیگر پیوند خواهد خورد. لحظه لحظه با هم بودنمان را، در جوار امامی که زندگی اش را برای مصالح دین و منافع مردم زمانش در هجرتی از سر اضطرار به قمار عاشقی نهاد و مظلومانه به سم خدعه و نیرنگ شهید شد، مانند قطرات آب گوارایی جرعه جرعه می نوشیدیم و گویی زهر ستم که روح و جانمان مسموم کرده بود، معجزآسا از تک تک سلول هایمان بیرون می ریخت و ما، من و مصطفی نیک ترین انتخاب زندگی ام در عنفوان جوانی، احساس سبکی و رهایی می کردیم. در تمام آن دوروز من مشتاقانه همه چشم شده بودم و تنها او را می دیدم و همه گوش شده بودم و او را می شنیدم که در همان سلول انفرادی سپاه سیر آفاق و انفس نموده بود. آن مرخصی با عمل جراحی دیسک کمر همسرجان حدود ۵ ماه به طول انجامید و بازگشتش به زندان برایمان روزهای سخت و تلخ دیگری را رقم زد...

۶

عید فطر ۹۱

هشت ماه پس از بازگشت او به زندان در شامگاه دهم اسفندماه ۸۹ اغتشاش گران فتنه جو مرا به همراه سه تن دیگر به طرز غریبی در یکی از خیابان های شهر در اتوموبیل مان به جرمی که خود به آن مشغول بودند بازداشت کردند. اتوموبیل را به پارکینگ و ما را به اوین منتقل کردند. داستان آن ۴۵ روز انفرادی (شکنجه گاه) سپاه را از زوایای مختلف جسته و گریخته نوشته ام. دعوت به سکوت و امر به سکوت و تمنای سکوت به اشکال مختلف مطرح شد و پاسخ من یک کلام بود: به همسرم ستم نکنید و حقش را بدهید. پرسیدند واضح بگو چه می خواهی گفتم: خودش را.آزادی و رهایی اش را و حال که خودش را نمی دهید و به خیال خود به بندش کشیده اید باید در جمع باشد نه انفرادی و تن بیمارش باید درمان شود تحت نظر متخصصین و ممنوع الملاقاتی باید به داشتن مستمر ملاقات ها تبدیل شود و مرخصی بیاید که حق مسلم همه ماست هم خودش و هم اعضای خانواده.

پس از حادثه تلخ شهادت هدی صابر، که به دنبال شهادت مظلومانه هاله سحابی اعتصاب غذا کرده بود، و همزمان با شب ولادت مولی علی (ع) اولین مرخصی داده شد و عید فطر نیز با آمدن همسرجان برایمان به واقع عید شد. و باز هم امام عشق و مهربانی میزبان ما شد در سفر دو روزه ای که به اصرار مجوزش را از حضرات گرفتیم تا او با من که به سختی برنامه یک نفره ای را تدارک دیده بودم همراه شود. عیدی بزرگ و قدر دانستی بود. حالا من هم حرف های زیادی از روزهای تنهایی و شب های تاریک زندان سپاه در اوین داشتم که در دلم مانده بود و می خواستم برایش بگویم. سر در گوش هم از رنج هایی می گفتیم که روح مان را تراشیده بود و هم پیمان می شدیم برای طی کردن راه سخت پیش رو. روزهایی را که او پیش بینی می کرد و من هول ناتوانی از پیمودنش را داشتم و او آرامم می کرد و وعده های الهی را به یادم می آورد و من در هر زیارت از خدای درد و درمان و وصل و هجران با غبطه طلب ایمانی می کردم هم سنگ ایمان او.

حلقه نقره ای که از یکی از دکان های نزدیک حرم به نشانه تجدید عهد و هم پیمانی مان برای پیمودن راه صعب پیش رو برایم خرید در این سال ها هرگز از انگشتم بیرون نیامد!

۷ بهمن ۹۴

اینک در هفتمین سال بازداشت یار روزه دارم و در آستانه سی و پنجمین سالگرد آغاز زندگی مشترکمان دست دخترک را گرفته ام و آمده ام زیارت. من از یک سفر کاری از زاهدان راهی دیار دوست شده ام و دخترم چند ساعت بعد از من از تهران به مشهد رضای آل محمد (ص) رسیده است. اتاق دو نفره تمیز و مرتبی در هتلی نزدیک حرم برایمان رزرو شده. درب اتاق را که باز می کنم عطر او در مشام جان می پیچد...

و حالا من مانده ام و مرور همه این ۳۵ سال پر نشیب و فراز. سی و پنج سالی که دست ستم سفاکانه نزدیک به ۷ سالش را از ما دزدیده است. به خدا شکایت می برم!



-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
در همین زمینه
  • جرم بچه‌های این نسل چیست؟
  • داستان دادستانی
  • روایت تولدهای پشت دیوار اوین
  • گزارش ملاقات
  • بتن ریزی داعش وطنی و یک خاطره ازسال ٨٨
  • نامه به رئیس قوه قضائیه
  • دو پیشنهاد تاجزاده در آستانه بازگشایی دانشگاه‌ها
  • گزارش ملاقات
  • شب قدر و نامه هجر
  •  
    آخرین اخبار
  • بیانیه حزب اتحاد ملت: تندروی‌ها بیشترین آسیب را به کشور رسانده؛ مردم برای تکمیل گام ۹۲ همراهی کنند
  • آب شدن یخ‌های رکود اقتصاد
  • تجمع دانشجویان بسیجی مقابل وزارت نفت و درگیری با پلیس
  • انجمن اسلامی دانشگاه علوم پزشکی تبریز: دولت تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نشود
  • نامه هشتصد فعال دانشجویی به رئیس‌جمهور: وضعیت دانشگاه‌ها خطرناک است؛ پاسدار حقوق و آزادی‌ها باشید
  • انتقال سعید مدنی به بند هفت زندان اوین/ این استاد دانشگاه در زندان کف‌خواب شده است
  • کیانوش‌راد: نفوذ ریاکاری، نظام را از درون به فروپاشی می‌کشاند
  • فاطمه معتمدآریا؛ آبروی سینمای ایران
  • انجمن اسلامی دانشگاه تهران: نگذاریم شبح شوم یاس و سرخوردگی بازگردد
  • نامه همسر سراج الدین میردامادی زندانی سیاسی به دكتر روحاني كه در برنامه ديدار با ايرانيان مقيم فرانسه به ايشان تحويل داده شد
  • مبلغ: عدم احراز در قانون وجود ندارد/ در احقاق حق‌، التماس معنی ندارد
  • اتهامات متوجه اصولگرایان
  • ردصلاحیت نوه بنیانگذار انقلاب در سی و هفتمین سالگرد پیروزی انقلاب
  • چگونه خبرگان پس از امام به انحراف رفت
  • موسوی لاری: نمی‌شود مردم را دعوت کنیم اما اجازه حضور کاندیداهای مختلف را ندهیم
  • محمدرضا خاتمی: علمای دینی در برابر بداخلاقی‌ها سکوت نکنند
  • نامه به رهبری
  • طالبان و خبرنگاران طلوع
  • واکنش انجمن‌های اسلامی ۸۵ دانشگاه به ردصلاحیت‌ها: شعله‌های امید در سینه‌های ما خاموش‌شدنی نیست
  • وضعیت نگران‌کننده عیسی سحرخیز در سلول انفرادی بند دو‌الف سپاه
  •