به روز شده: ۲۳:۴۸ تهران - جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴

داستان دادستانی

نویسنده: فخرالسادات محتشمی پور

دادستانی ١
چند شبی از حمله وحشیانه مهاجمان و بازداشت همسرجان می گذشت. از او بی خبر بودیم و من نمی دانستم چه باید بکنم. با وکیلشان تماس گرفتم گفت: دست برقضا استاد راهنمای مرتضوی هستم و از او پی جویی می کنم. به سخنگوی قوه قضائیه که از دوران اصلاحات با ایشان مراوداتی در باب مسائل مربوط به حقوق زنان داشتیم زنگ زدم او هم اظهار بی اطلاعی کرد و در پاسخ سوال من که چه باید کرد گفت: صبوری... من مانند اسپند روی آتش بالا و پایین می پریدم آرام و قرار نداشتم روز قبلش سراغ وزیرارشاد دولت دروغ و فریب رفته بودم و برسرش فریاد زده بودم که مدعی ایمان و اخلاقید و به دروغ در خبرگزاری و روزنامه رسمی تان نوشته اید تاجزاده و دوستانش در خانه تیمی با اسلحه سرد و گرم دستگیر شدند؟! آن مرد که نوید عزلش را به دست رئیس جمهورش همان روز از زبان من شنید، با تمسخر گفت: به میان مردم برو و بگو همسرت کیست. به طور تلویحی پیام داد که به مزدورانشان چه دستوری داده اند و چه آشی برای مردم پرسشگر و معترض و بی سلاح پخته اند! اما پاسخ من دندان شکن بود: ما را از مردم نترسانید این شمایید که از مردم هراس دارید اگر بی نقاب و بی سلاح باشید! جای تاجزاده ها در قلب مردم است.
با تنی چند از خانواده ها قرار گذاشتیم برویم دادستانی و سراغ بگیریم از عزیزانمان که هیچ خبری نداشتیم از آن ها. من و خواهرهای سوگوار همسرجان، در مصیبت از دست دادن برادرزاده شان، راهی دادستانی شدیم. گفتند بیایید داخل. وارد اتاق مرتضوی شدیم. دست بر قضا آقای وکیل هم آن جا بودند. من با چهره ای سرخ از خشم بر صندلی نشستم. وکیل پرسید: خوب آقا بفرمایید جریان چیست؟ مردکی که بر صندلی دادستانی نشسته بود با قیافه ای حق به جانب گفت: آقای تاجزاده اقاریری دارند و بر اساس آن... من از جاپریدم جلوی میزش رفتم محکم بر آن کوبیدم و گفتم: تو غلط کرده ای که می گویی تاجزاده اقاریر داشته دروغگو. همه دروغ های این سال ها را تکرار می کنی از کوی دانشگاه تاکنون. فکر می کنم او به این گونه برخوردها عادت داشت که خیلی خونسرد گفت: حالا ایشان که می گویند غلط می کنی ولی ... اجازه ادامه سخن را به او ندادم و مجددا گفتم معلوم است که غلط می کنی انگار متوجه نیستی در مورد چه کسی حرف می زنی؟! همراهان مرا آرام کردند و بیرون فرستادند. وعده داده بود که تماس عزیزمان برقرار می شود به زودی...
نوبت دوم باز هم با خانواده همسرجان به دادستانی رفتیم از فرط بی خبری و نگرانی مستأصل شده بودیم و باید از همین جا خبر می گرفتیم. من تاب حضور در برابر آن مرد را نداشتم، خانواده رفتند و مردک دروغگو با وعده دروغ تماس تلفنی تا شب آنان را دلگرم کرد و بازگشتیم...
من رفتن به دادستانی برای صحبت با مرتضوی را به واقع دون شأن خود می دانستم. یکی دوبار دیگر که سری زدیم پیام را به مسئول دفترش که اتفاقا مرد مؤدبی بود دادم و برگشتم.
در همان روزهای ابتدایی پس از دروغ ها و اتهام زنی های رسانه دروغ فارس و ایرنا از آن ها شکایت کردم و چند مراجعه هم به تنهایی و همراه وکیلم به عنوان شاکی به دادستانی داشتم هرچند می دانستم قرار نیست به شکایت همسر زندانی خاص جمهوری اسلامی رسیدگی شود.
زندگی در اطراف ساختمان دادستانی موج می زد و مردم در بازار به خرید و فروش مشغول بودند و حواسشان نبود کمی آن طرف تر پشت ترازوی عدالت چه کسانی نشسته اند و مقابل آن چه کسانی ایستاده اند؟!!!
دادستانی ٢
می دانستم که دوره مرتضوی سرآمده و او را که دیگر کاربری اش را از دست داده عزل خواهند کرد و چنین شد. دادستان بعدی که آمد از گذشته او به نیکی یاد می کردند. بارقه امیدی در دلمان تابید. ماه رمضان بود بعد از انتصاب رئیس قوه قضائیه جدید و دیداری که با او داشتیم و گفت که آماده ام تا به مرّ قانون عمل کنم و اگر نتوانم نمی مانم! سراغ دادستان جدید رفتم. ملاقات نداد نشستم و برایش پیغام دادم که وقتی من مدیرکل وزارت کشور بودم درب اتاقم باز بود و شما آمدی و فرمایش کردی و رفتی و من تصور می کردم درب اتاق شما هم باز است آن هم ماه رمضان به روی بنده ای از بندگان خدا که همسرش و خانواده اش مورد ظلم واقع شده اند. توجهی نشد. تا پس از پی گیری های بسیار بالاخره به چند نفر از ما به نمایندگی از خانواده های زندانیان سیاسی راه دادند! من یک قرآن را برای او هدیه بردم و گفتم بخوانید و به احکام مبین آن عمل و عدل را اقامه کنید. از صحبت های او در آن جلسه چند نفره فهمیدم که حتی اگر پیشینه اش مانند سلف خود نباشد اما در عمل پا جا پای هم او خواهد گذاشت. پس از آن هم هیچ کس با هر میزان پی گیری موفق به دیدار با جناب دادستان جدید نشد.
هجوم به برنامه دعای کمیل و دستگیری فله ای آن شب خونمان را به جوش آورد و فریادمان را به آسمان برد. همراه خانواده های دستگیر شدگان راهی دادستانی شدیم و مقابل ساختمان آن تجمع کردیم و گفتیم می نشینیم تا عزیزانمان بیایند. عکس مظلومان دربند در دستانمان جلب توجه مردم را کرده بود و شعارنبشته هایمان به آنان در مورد ماهیت جمعمان و خواسته هایمان آگاهی می داد. آمدند و ما را به داخل خواندند و من نمی خواستم وارد شوم. اصرار کردند. گفتم چرا حالا پس از این اعتراض جمعی درب اتاق دادستان به روی ما باز شده مگر قبل ازاین شهروند نبوده ایم و دادخواهی نکرده ایم؟ قصه آن روز را دوست ندارم روایت کنم به دلیل غایت زشتی که در رفتار و گفتارشان وجود داشت. بگذریم...
ماه ها گذشت و همه خانواده ها موفق به دیدار عزیزانشان شده بودند و من و فاطمه هنوز در عطش دیدار بودیم. روزی علیرغم میلم شال و کلاه کردم تا مانند دیگر خانواده ها به دادستانی بروم و درخواست ملاقات بدهم. رفتم و روی برگه ای نوشتم این جانب فخرالسادات محتشمی پور همسر آزاده دربند ستم سید مصطفی تاجزاده درخواست بهره مندی از حق قانونی و شرعی و انسانی خود را دارم و در غیر این صورت حق شکایت از این بی عدالتی و سرپیچی از قانون برای من محفوظ است. نامه را دادم و بازگشتم. فردایش با من تماس گرفتند و گفتند دستور یک نوبت ملاقات داده اند بیایید بگیرید. شادترین روز من در دادستانی همان روز بود که آن نامه را دریافت کردم تا فردایش پس از چند ماه سرخوش همراه دخترکم راهی دیدار یار شوم. آن دیدار هم حکایتی دارد بس غریب که تلخی و شیرینی اش سخت به هم آمیخته اند. بگذریم...
دادستانی ٣
پس از دادگاه های نمایشی آن روزها و هم اتاق شدن همسرجان با آقای امین زاده تا اولین مرخصی ایشان در اسفندماه ٨٨ ملاقات ها توسط دو الف به صورت هفتگی تنظیم و اعلام می شد و ما کاری با دادستانی نداشتیم. اولین مرخصی بدون گذاشتن وثیقه یا کفالت انجام شد و در پایان تعطیلات نوروز کفیل به قاضی صلواتی معرفی شد تا روند به اصطلاح قانونی طی شود. بازگشت ایشان به زندان پس از عمل جراحی سنگینی که کرده بود در مردادماه ٨٩ صورت گرفت. باز هم بی خبری و اضطراب و نگرانی و عدم پاسخ گویی تا این که بالاخره امکان تماس را برقرار کردند. و برای اولین بار ملاقات کابینی ما دو هفته پس از اجرای حکم ٦ ساله بازداشت انجام شد. از این زمان بود که دعوای بین قرارگاه ثارالله سپاه و دادستانی بر سر پرونده همسرجان بالا گرفت هرچند ما چندان از آن سر درنیاوردیم و فقط نتایج بی برنامگی ها و سرگردانی ها میان پاس کاری هایشان نصیبمان گشت!
کلیه امور شامل ملاقات ها، روند درمانی و معدود مرخصی ها توسط سپاه انجام می شد و کلی هم منت بر سر ما بود که علیرغم مخالفت ها و سخت گیری های دادستانی این اقدامات می شود.
داستان ادامه داشت تا حدود سه سال پیش که ملاقات های حضوری به کلی قطع و روند درمان کاملا تعطیل شد و کانال های ارتباطی قبلی به هیچ وجه پاسخ گو نبودند تا این که سال گذشته ارتباط با سپاه کامل قطع شد و رابطین به کلی از خودشان سلب مسئولیت کردند و گفتند پرونده دست ما نیست. و بالاخره پس از سال ها دادستانی به آقای بروجردی اعلام کرد که ملاقات کابینی خانواده تاجزاده، که غیرممکن بود، مشکلی ندارد و یکی دوتا برنامه پزشکی و درمانی را هم دادستانی هماهنگ کرد و اولین مرخصی پس از دو سال نیم محرومیت از این حق طبیعی سال گذشته آذرماه در شرایط خاص داده شد.
به این ترتیب بود که مطمئن شدیم سپاه دیگر در پرونده همسرجان نقشی ندارد و همه امور را مثل بقیه باید از دادستانی پی گیری کنیم. اما با توجه به فشارهای زیادی که در اثر حضور در آن محیط بر من وارد می شد کلیه پی گیری ها را غیرحضوری انجام می دادم تا تجدید خاطره ها باعث تکدر نشود و مشکلی پیش نیاید.
دادستانی ٤
مرداد ماه امسال از زندان تماس گرفتند و گفتند که همسرجان مرخصی دارد و حضور ناگهانی اش در جمع خانواده گویی حیاتی دوباره به کالبد نیمه جان ما بخشید. او را به زندان فرانخواندند و ما هم به فال نیک گرفته حمل بر اجرای ماده ١٣٤ و آزادی کردیم اما پس از دو هفته تماس گرفتند و گفتند که غیبت کرده اند و بازگردند و اعتراض ما به عدم اجرای ماده فوق الذکر از قانون جدید مجازات اسلامی به نتیجه نرسید و او بازگشت. وکیلش به دادستان نامه داد و من مکرر با دادستانی تماس گرفتم و حاصلی نداشت. در عوض برای او که از ٢٨ اردیبهشت به طورکاملا غیرقانونی در بازداشت انفرادی است، وقیحانه دادگاه تازه ای گذاشتند و اتهام بزرگ چند روز غیبت را به او تفهیم کردند و ... هفته گذشته مجددا همسرجان را به دادسرا فراخوانده اند و البته ایشان حضور نیافته و قرار است وکیلشان پی گیری کنند و من هم با هماهنگی قبلی روز دوشنبه به دادستانی سری زدم که متاسفانه آقای معاون تازه دادستان و دادیار زندانیان سیاسی حضور نداشت و مجبور شدم تلفنی از ایشان پرسش کنم که دلیل این احضار چیست که ایشان هم درجریان نبود و قرار شد بررسی کند و اعلام کند. از پله های ایستگاه مترو که بالا آمده پایم به خیابان ١٥ خرداد رسید. همه وقایع این ٦ سال و نیم انگار مانند فیلمی تند از جلوی چشمانم عبور کرد. از اولین مواجهه با قصاب مطبوعات و اول متهم کشتار کهریزک تا مواجهه با جانشین او و قاضی های شعبه های چندگانه که پرونده های شکایت من و همسرجان از برخی رسانه های دروغ پرداز به آن ها ارجاع شده و هرگز به نتیجه نرسیده بود و روزهای انتظار پشت در اتاق دادستان و تحصن من پشت در همان اتاق و تهدید به بازداشت توسط مأمور طفلکی که فکر می کرد بازداشت و زندان برای من می تواند هراسناک باشد و باور نمی کرد که آرزویم است و نصب تصاویر همسرجان بر دیوار راهروها و درب اتاق ها و نمازخانه دادستانی تا یادشان بیفتد وظیفه دارند داد مظلوم بستانند و نصب تصاویر وی بر دیوار بیرونی ساختمان دادستانی تا همه رهگذران بدانند آن جا داد مظلومان سیاسی ستانده نمی شود و همه روزهایی که داستان شد و ماند در سینه من و همه قصه هایی که روایت غصه های من است از ستمی که بر مظلومان این دیار رفت و همه غصه هایی که هنوز پس از ٦ سال و نیم باقی است و تمام نمی شود و تکرار می شود و تازه می شود و ...
جشن آزادی
فردای روز مراجعه به دادستانی باید برای برگزاری همایش کارآفرینی در حوزه محیط زیست به استان گیلان سفر می کردم. برف باریده بود و اطراف خانه ما را سپیدپوش کرده بود. بخشی از جاده نیز سپید از برف بود و من دلم را به پاکی آن روز خوش کردم و خوشبختانه برنامه موفقی برگزار شد با حضور زنانی که کسب و کار سبز ایجاد کرده و یا در حوزه محیط زیست کارآفرینی کرده بودند. ما رفتیم و آموختیم و آموزاندیم و بازگشتیم و خستگی این سفر پرزحمت را جشن آزادی عزیزی از تنمان به در آورد که مظلومانه ٤ سال حبس را با کمترین مرخصی گذراند و پایدار ماند تا ثابت کند می توان در برابر ستم ایستاد و آزاده ماند.
تصاویر محمد حسین نعیمی پور بر در و دیوار خانه مزین به گل های خوش رنگ و عطر و لابلای چراغ های چشمک زن و کنار ابیات زیبایی از حافظ و مولوی دل مرا شاد و گرم می کند و یادم می آید که دادستانی هیچ گاه برای پدر و مادر حسین محل امیدبخشی نبود. با امید می رفتند و رنجیده بازمی گشتند. یادم می آید که دل شکستن در زمره گناهان بزرگ است که مرتکب آن از رحمت الهی دور می ماند و یادم می ماند که خداوند در دل شکسته جای دارد. کاش برای ما هم دعای صبر کنند این مقربان درگاه الهی تا بتوانیم باقی دوران سخت هجران را تاب بیاوریم.
به امید رهایی همه آزادگان سرزمینمان از بند ستم



-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
در همین زمینه
  • روایت تولدهای پشت دیوار اوین
  • گزارش ملاقات
  • بتن ریزی داعش وطنی و یک خاطره ازسال ٨٨
  • نامه به رئیس قوه قضائیه
  • دو پیشنهاد تاجزاده در آستانه بازگشایی دانشگاه‌ها
  • گزارش ملاقات
  • شب قدر و نامه هجر
  • حالش خوب نبود...
  • یار روزه دار من
  •  
    آخرین اخبار
  • هم‌گرایی و واگرایی جهان اسلام
  • مصطفی معین: نگاه امنیتی، آسیب‌های اجتماعی را زیرزمینی می‌کند
  • شش سال از سرکوب‌ها گذشت؛ چرا هنوز نگران‌اند؟
  • پیام تبریک سیدمحمد خاتمی به مناسبت میلاد مسیح‎
  • فرقه مصباح و تلاش برای استحاله شعار «نه شرقی، نه غربی»
  • ضرورت مبارزه مصلحانه و رد تئوری فنا
  • احمد شیرزاد: پیروزی تندروها در حضور نیافتن مردم است
  • فرج کمیجانی، عضو شورای هماهنگی جبهه اصلاحات بازداشت شد
  • معین: ریشه مشکلات ۸۸ در اتهامات مناظره‌های انتخاباتی بود که امکان پاسخ‌گویی غایبان فراهم نشد
  • موسوی‌لاری: مردم، داور انتخاباتند اما اگر بدانند رای آن‌ها تاثیری ندارد، دلسرد می‌شوند
  • حسین زمان: ۱۴ سال است اجازه فعالیت ندارم؛ نه انتشار آلبوم و نه برگزاری کنسرت
  • حسین زمان: ۱۴ سال است اجازه فعالیت ندارم؛ نه انتشار آلبوم و نه برگزاری کنسرت
  • فاطمه کروبی: وضعیت حصر، امکان مراقبت‌های پزشکی و پرستاری را سلب کرده است
  • با پایان چهار سال حبس؛ محمدحسین نعیمی‌پور از زندان اوین آزاد شد
  • ایران سومین زندان بزرگ روزنامه‌نگاران است
  • وکیل سیدمصطفی تاج‌زاده از احضاریه‌ی جدید خبر داد
  • آیت‌الله دستغیب: موسوی و کروبی صالح و دلسوزند و امتحان خود را پس داده‌اند
  • کیانوش‌راد: مطالبات دانشجویان تغییر کرده است/ جنبش دانشجویی پیاده‌نظام سیاستمداران نیست
  • بهشتی لنگرودی سخنگوی کانون صنفی معلمان به مرخصی آمد
  • چالش خبرگان آینده
  •