به روز شده: ۰۰:۵۴ تهران - سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳

گفت‌و‌گو با یک زندانی «کف خیابانی»/ مصطفی نیلی: جنبش سبز را همین جوان‌ها زنده نگه داشتند

مسعود باستانی:

همه چیز گفت‌و‌گو برایم متفاوت و معکوس بود. نه فقط به خاطر اینکه در گوشه‌ای خلوت از سالن ۱۲ زندان رجایی‌شهر و بدون هیچ امکاناتی به گپی دوستانه بدل شد.

معمولا زندانیان سیاسی پس از آزادی از سوی رسانه‌های همسو مورد پرسش قرار می‌گیرند تا پاسخ دهند که زندان با جسم و جان آنان چه کرده است. ولی من این بار فرصت یافتم تا حال و هوای یکی از آنها را در آستانه رهایی از حبس جویا شوم! برنامه‌ها و خرسندی‌هایش، دغدغه‌ها و نگرانی‌هایش و یا پیش‌بینی‌‌اش را از نحوه مواجهه با جامعه ای که یقینا در طول این سال‌ها تغییر کرده است.

همیشه برای انجام گفت‌و‌گوهایم تعجیل داشتم، اولین زمان زمان مورد توافق طرفین را برمی‌گزیدم و می‌خواستم تا هرچه زودتر فرد مصاحبه شونده را بیابم، مقابلش بنشینم و بی‌درنگ سوالاتم را شروع کنم. می‌کوشیدم آن فرد، گزینه‌ای باشد که من با برخی از دیدگاه‌ها و عقایدش مخالف بوده تا شاید از دل یک بحث داغ و جدل‌گونه مصاحبه‌ای جذاب خلق شود.

این‌بار انگار هر دو نفرمان از این جلسه فرار می‌کردیم. فاصله مکانی‌مان کم بود و وقت آزاد فراوان داشتیم ولی دائم آن را به عقب می‌انداختیم. او با روزهای آخر بی‌قراری‌اش در زندان کلنجار می‌رفت و من هم با احساس دلتنگی برای یک رفیق درگیر بودم.

عادت کرده‌ایم که در این روزهای سخت، شوخی را جایگزین شِکوِه کنیم. هرچقدر نامرادی و نامردی روزگار بیشتر می‌شد، حجم شوخی‌های ما هم وسعت می‌یافت. حاضرجوابی طنازانه در لحظات درماندگی هم نعمتی است، و او در این زمینه از قهاران بود. آنقدر با مسائل سخت و مشکلات زندان شوخی می‌کردند که زمانی با دوستانش به طنز زمزمه کرده بود «ما زندان را هم به ابتذال کشیدیم»!

برای همین هنگامی که مقابل هم نشستیم، نتوانستم بلافاصله از سوالات جدی و پرسش‌های سیاسی شروع کنم. ساعتی را گپ زدیم و از رفاقت‌ها گفتیم تا پوسته و روکش اولیه‌مان ترک بردارد. وقتی از غریبگی‌هایش می‌گفت و از احتمال دوباره غریبه شدن دم می‌زد، وقتی درباره عفونویسی و کف خیابانی‌ها با حرارت دلیل می‌آورد، وقتی از دلنگرانی‌هایش درباره آینده شغلی‌اش سخن می‌گفت، شاید خودم را می‌دیدم که در آیینه کلامش تکرار می‌شوم. مجبور بودم طرف دیگر ماجرا بایستم و پرسش کنم. با این امید که حداقل تضاد لازم برای این گفت‌وگو جایگزین این حجم از تفاهم شود. باید اعتراف کنم که در طول دوران زندان علایق مشترک و دلبستگی‌هایمان آنچنان زیاد شده بود که دشواری این کار را دوچندان می‌کرد. پهنه‌ای وسیع که یک سرش حقوق بشر، جنبش سبز و حصر رهبران بود و طرف دیگر آن سینمای اصغر فرهادی و حسرت اجراهای گاه به گاه نمایش‌های رحمانیان.

مصطفی نیلی، جوان ۳۵ ساله‌ای که در روز تاسوعای سال ۸۸ در خیابان انقلاب تهران دستگیر شد و به دنبال آن با حکم ۳ سال و نیمه زندان روال زندگی‌اش تغییر کرد، اکنون در پایان دوران محکومیت و در آستانه آزادی است. او در تیرماه سال ۹۰ برای اجرای حکم به زندان فراخوانده شد و از همان روز تاکنون بدون حتی یک روز مرخصی به صورت مستمر این ایام را پشت سر گذاشته است.

به قول خودش قطره‌ای از جمعیت بزرگ جوانانی است که در تابستان ۸۸ جنبش سبز را متولد کردند و هنوز هم وقتی مصطفی لباس رسمی می‌پوشد تا به هر بهانه‌ای از جمله ملاقات با خانواده یا احضار از سوی مسئولان زندان و مقامات قضایی از بند خارج شود، دستبند سبزرنگش جزئی جدایی‌ناپذیر از پوشش رسمی اوست.

مراحل مختلفی را از دوران بازداشت تا تحمل سال‌های حبس سپری کرده است. روزگاری در بازداشتگاه مقر فاتب (فرماندهی انتظامی تهران بزرگ) همبندی جوانانی بود که در عاشورای ۸۸ دستگیر شده بودند و کتک خوردن آنها را به چشم دیده بود. چند روز بعد شاهد برگزاری بازجویی‌های گروهی در مدرسه‌ای بود که در زندان اوین و به قصد انجام کار فرهنگی برای زندانیان ساخته شده است. چند سال بعد هم در زندان‌های اوین و رجایی‌شهر در کنار کسانی بود که چهره‌های شناخته شده جنبش سبز و فعالان اصلاح‌طلب به شمار می‌روند.

قصه مصطفی که دانش‌آموخته رشته حقوق است، از روز عاشورای سال ۸۸ در بازداشتگاه تا امروز که قرار است دوباره به محیط خانواده و جامعه‌اش بازگردد، خاطراتی شنیدنی است. اما در تمام طول مدتی که آن را برایم روایت می‌‌کرد، استفاده‌اش از ضمیر «ما» به جای ضمیر «من» نکته جالبی بود. شاید معنایش این است که او دوست دارد تا به‌جای خودش، قصه نسل خود را بازگو کند؛ نسل جوانی که در جنبش سبز همانند جوانان حاضر در میدان التحریر مصر، نقشی پررنگ ولی بی‌نام و نشان داشت.

زندان علی‌رغم کوچک بودنش محیط رنگارنگی دارد. زیست مشترک در کنار سلیقه‌های سیاسی و آدم‌های مختلف، کار آسانی نیست. او اما همانند اغلب آن جوانان گم‌نام که دموکراسی‌طلب و حقوق بشرخواه بودند، به راحتی و صلح‌جویانه در زندان زیست و با همه جریانات به رغم اختلافات فکری و عقیدتی، رابطه‌‌ای خوب و صمیمانه داشت.

زندان دریاگونه است و زندانی دریا‌صفت! اغلب اوقات کسالت‌آور و آرام است و گاهی وقت‌ها هم طوفانی و بی‌قرار! خودش می‌گوید تلخ‌ترین روز، روزی بود که از شنیدن خبر اعدام یکی از هم‌بندیان ۳۵۰ غافلگیر شد و من شاهد بودم که آن ایام تا مدت‌ها حالش طوفانی بود. پدر مصطفی نیلی در همین دوران زندان از دنیا رفت و باز یادآوری سختی آن روزها که پدرش در بستر بیماری افتاده بود چهره‌اش را در هم می‌ریزد. پدری که فرزندش حتی فرصت نیافت تا در مراسم تدفین او شرکت کند.

به هرحال آنچه در پی می‌آید، متن گفت‌و‌گو با همبندی سبزاندیشی است که در سال‌های زندان با او آشنا شدم و تصمیم دارم تا در لحظه آزادی زیر گوشش بگویم: «خداحافظ رفیق...!»

مسعود باستانی
آبان ماه ۹۳
زندان رجایی‌شهر

* * *

سوال اول را از یک واژه شروع می‌کنم. «کف خیابونی‌ها»! شاید این عبارت را طی این سال‌ها زیاد شنیده‌ای. به هرحال و به هر دلیل تعدادی از زندانیان حوادث پس از انتخابات سال ۸۸ که در هیچ حزب و گروهی سابقه عضویت نداشتند و تا قبل از این حوادث چندان شناخته شده نبودند، پس از حضور در راهپیمایی و تجمعات دستگیر و روانه زندان شدند. این عده در طول سال‌های زندان «کف خیابانی‌ها» لقب گرفتند. فارغ از هر بار معنایی درست یا غلط که پشت این واژه خوابیده است، می‌خواهم بدانم که وقتی تو را با این صفت تقسیم‌بندی می‌کردند، چه حسی داشتی؟

اتفاقی که در سال ۸۸ افتاد، این بود که در شب آخر تبلیغات تعدادی از بچه‌های ستاد شهروند آزاد گمان می‌کردند که در فرآیند شمارش آرا تقلب خواهد شد و پس از آن اعتراضاتی شکل خواهد گرفت. طبیعی بود که انتظار می‌رفت یک سری از دانشجویان و فعالان سیاسی اعتراض کنند و بعد هم دستگیر شوند، ولی مردم زندگی خودشان را خواهند کرد و برای‌شان مهم نباشد. اما حتی در روزهایی که دستگیری‌های گسترده انجام شده بود، باز هم مردم در کف خیابان‌ها بودند و جنبش عمومی شده بود. همین مساله یک چالش بزرگ برای حاکمیت به وجود آورده بود.

همگی شاهد بودیم که در آن روزها تعداد زیادی از جوانان و زنان که حتی سابقه کار سیاسی هم نداشتند، به خاطر اعتقادات و مطالباتی که داشتند در خیابان‌ها ایستادند، کتک خوردند، بازداشت شدند و حتی کشته شدند. یعنی فعالیت سیاسی و زندانی شدن دیگر از حالت خاص که منحصر به الیت و نخبگان است، خارج شده بود. من کف خیابان بازداشت شدم و به این افتخار می‌کنم. به نظرم کسانی که آن روزها در خیابان‌ها اعتراض می‌کردند، کسانی هستند که هم سوادش را داشتند و هم اینکه می‌دانستند مطالباتشان چیست. پیش از این هم دیده بودیم که مثلا در تجمعات، همیشه تعدادی خاص و اندک حضور داشتند ولی این بار دیگر ماجرا محدودیت و انحصار نداشت. چه بسا برخی مقامات قضایی یا امنیتی می‌خواستند با طرح مساله کف خیابانی‌ها نوعی نگاه تحقیرآمیز را به بدنه جنبش سبز القا کنند. یادم می‌آید روزی که برای اجرای حکم به دادسرای اوین رفتم، آقای خدابخش که آن زمان مسئول اجرای احکام بود، به من گفت: «شما کف خیابانی‌ هستید» و من در پاسخش گفتم «ما زندانی سیاسی هستیم».

افراد فعال سیاسی و چهره‌های شناخته شده در همان هفته اول و دوم بازداشت شدند اما اعتراضات ماندگار بود. این عمق و ماندگاری اعتراضات در جنبش سبز متعلق به جماعتی بود که به کف خیابان‌ها آمدند و ایستادگی کردند.

ندا آقاسلطان، امیر جوادی‌فر و سهراب اعرابی و سایر شهدای جنبش هیچ‌کدام آدم‌های مشهوری نبودند. آنها کشته شدند و درکنار آنها هم عده‌ای دیگر کتک خوردند و یا در زندان شکنجه شدند. به هرحال از دید من این یک افتخار بود، چون بخشی از افرادی که آن روزها در کف خیابان از جنبش سبز حمایت می‌کردند، تنها آدم‌هایی بودند که بر اساس علایق و سلایق سیاسی و عقیدتی‌شان نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند عضو هیچ کدام از احزاب و تشکل‌های موجود باشند و یا در قاب آنها جای نمی‌گرفتند. حتی لزومی هم نمی‌دیدند که با نام آنها فعالیت کنند. مثلا خود من به سکولاریسم اعتقاد دارم. خوب! با این اوصاف هیچ یک از تشکل‌های موجود با این ویژگی‌ها همخوانی ندارد. اما آن زمان در عرصه عمومی فرصتی برای ابراز نظر فراهم شده بود.

ـ بحث ما به سمت تحلیل وقایع پیش رفت. من می‌خواهم بدانم که در طول این سال‌ها واکنش درونی و حس تو در زمانی که این کلمه را می‌شنیدی، چگونه بود؟

ببین! هربار که مسئولان قضایی یا ماموران امنیتی می‌خواستند با به کار بردن این عبارت که « شماها کف خیابانی هستید» ما را از دیگران جدا کنند و با اعمال یک نگرش از بالا به پایین ما را تحقیر کنند، بلافاصله اعتراض می‌کردیم. آنها می‌کوشیدند تا جوانانی را که در تجمعات دستگیر شده‌ بودند، افراد گم‌نام، ناآگاه و فریب خورده قلمداد کنند، ولی ما در جوابشان فریاد می‌زدیم که ما زندانی سیاسی هستیم. واقعا هم همیشه فکر می‌کنم یک زندانی سیاسی هستم که از دل اعتراضات میلیونی مردم برآمده‌ام. من هم یک قطره از همان دریای راهپیمایی سه میلیون نفره‌ای بودم که با سکوت اعتراض کردند. هیچ گاه با این واژه مشکل نداشتم و تنها می‌خواستم آنها بدانند که ما کف خیابانی‌ها هم زندان سیاسی بودیم. یعنی شهروندانی که نسبت به شیوه‌ها و روش‌های حکمرانی حاکمان معترض هستند.

به هرحال شاید کف خیابانی‌ها جوانانی بودند که سابقه چندانی نداشتند و تجربه‌شان کم بود اما حضور چندین ماهه و پیگیرانه آنان موجب شد تا هم حاکمان و هم نخبگان سیاسی نگاهشان به آنها عوض شود. خود این بچه‌ها هم در مسیر جنبش سبز تجربیات سختی را پشت سر گذاشتند و پخته و آب دیده شدند. شنیده‌ام که نقش آنها در انتخابات ریاست جمهوری اخیر و پیروزی به دست آمده، انکارناپذیر بود و اگر هراس از جنبش در دل سرکوبگران باقی مانده، به همین خاطر است. متاسفانه رهبران جنبش سبز اکنون محصورند ولی جنبش با افت و خیز جلو می‌رود. چرا؟

از طرف دیگر حضور همین بدنه اجتماعی در کف خیابان‌ها باعث شد تا یک گفت‌و‌گوی مستقیم سیاسی و مطالبه‌گرایانه میان قشر فعال با عموم مردم کوچه و بازار شکل بگیرد. نیروهای کف خیابان سرمایه اصلی جنبش سبزند. نیروهایی که آمدند و حتی باعث شدند جنبش سبز شکل بگیرد. تجربه تحصن مجلس ششم یا اعتراض آقایان کروبی و هاشمی رفسنجانی به نتایج انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ را مرور کنید. چرا آنها نتوانستند به نقطه‌ای نتیجه‌بخش برسند؟ به گمانم چون پشتوانه خیابانی نداشتند.

یادم هست که صبح ۲۵ خرداد اعلام شد که راهپیمایی کنسل شده است و خبر حضور مهندس موسوی، خانم رهنورد و آقای کروبی و دیگران برای همراهی با مردمی که خبر لغو راهپیمایی را نشنیده بودند، اعلام شده بود. اما حضور گسترده مردم و طرح مطالباتشان باعث شد تا آنها نیز با مردم پیش بیایند.

تو به زودی از زندان آزاد می‌شوی. مطمئنا وقتی در ماه‌های آتی یا در سال‌های بعد قصد داری دوران زندان و سختی‌هایی را که کشیدی برای دوستان صمیمی و اطرافیان تعریف کنی و همان‌طور که قبلا هم گفتی، حتما برایشان خواهی گفت که طی این مدت چندین بار فرصت نوشتن عفونامه و آزادی از زندان برایت مهیا بوده است. شاید عده‌ای از شنوندگان با تعجب و اعتراض بگویند: «شماها دیوانه‌اید! چرا عفو ننوشتی تا زودتر خلاص شوی؟» سوالم این است که به هنگام مواجهه با این‌گونه اظهارات چه پاسخی در برابر آنان خواهی داشت؟ آیا خودت را برای چنین لحظاتی آماده کرده‌ای؟

واقعا فکر نمی‌کنم همه این‌طور که تو پیش‌بینی می‌کنی با مساله برخورد کنند. یقینا بعضی‌ها همچنان با تحسین نگاه می‌کنند. اما حقیقت این است که من تا قبل از سال ۸۸ در اکثر محافل عمومی و هنگامی که به جامعه نگاه می‌کردم یک احساس غریبگی عجیب داشتم. احساس غریبگی با آدم‌هایی که نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی‌شان بی‌تفاوت بودند. اما خوب یادم هست که پس از راهپیمایی ۲۵ خرداد و هنگامی که با تاکسی به خانه برمی‌گشتم با خود فکر کردم که من امروز احساس برد می‌کنم. اصلا نتیجه کار در آن لحظه برایم چندان اهمیت نداشت بلکه مهم این بود که در میان این جمعیت ۳ میلیون نفری حس کردم که این اقلیت تبدیل به اکثریت شده! ما همدیگر را پیدا کرده بودیم و در خیابان‌ها بر سر آرمان‌های مشترک‌مان همدل شده بودیم.

ما به اکثریتی تبدیل شده بودیم که می‌خواستیم در جامعه‌ای بهتر زندگی کنیم و آزادانه سبک زندگی خویش را انتخاب نماییم. حتی به رغم اینکه اختلاف نظراتی موجود بود و کاملا نمی‌توانستیم همدیگر را قبول داشته باشیم اما همه‌مان بر اساس اصل احترام متقابل کنار هم ایستاده بودیم. آن روز احساس کردم که این حس غریبگی از من رفت. یک سری از آن آدم‌ها جانشان را فدا کردند، عده‌ای در عاشورای ۸۸ تیر خوردند و شاید زندان سهم بسیار کم‌تری از این هزینه‌هاست. الان به درستی نمی‌توانم بگویم که چه واکنشی خواهم داشت اما شاید فقط دوباره با آن آدم‌ها غریبه شوم. من همچنان معتقدم بایستی برای زندگی بهتر هزینه داد و به عنوان یک ایرانی دوست دارم کشورم جایی باشد که آدم‌ها در آن احساس لذت کنند. در سال ۸۸ جنبش سبز باعث شد که مردم ایران دوباره در نگاه جهانیان به دیده احترام و افتخار نگریسته شوند.

دوباره می‌پرسم، واقعا چرا در زمان‌هایی که فرصت برایت مهیا شد، عفو ننوشتی؟ در طی این مدت لحظه‌ای با خودت تردید نکردی؟ حتی به این مساله فکر نکردی که بهتر است عفو بنویسی و آزاد شوی و بعدا دوباره فعالیت‌هایت را از سر بگیری؟

من می‌گویم کسی طلب عفو می‌کند که اشتباه کرده باشد. اتفاقا یکی از نکات برجسته و مهم جنبش سبز اعتراض علیه دورویی، ریا و دروغ بود. بله! شاید برخی آشنایان عفو ننوشتن را حماقت بدانند اما مساله اینجاست که در آن صورت من باید قبول می‌کردم که اشتباه کردم یا اینکه به ناچار دروغ می‌گفتم. در هر دو صورت نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم. در زندگی هیچ‌کس مهم‌تر از خود فرد نیست! جنبش سبز برای گفت‌و‌گو جهت رسیدن به خواسته‌هایش همیشه آماده است. اما عفو‌نویسی، گفت‌و‌گو نیست.

چند بار فرصت نوشتن عفو از سوی مقامات قضایی برایت مهیا شد؟ آنها مستقیما و صراحتا از تو خواستند تا توبه‌نامه بنویسی؟

بله! یک بار در سال ۹۰ هنگام ورود به زندان، خدابخش به من گفت: حالا یک عفو هم بنویس! بار دوم هم در رمضان سال ۹۰ بود که مرا به همراه ده نفر دیگر از داخل بند ۳۵۰ به دادسرای اوین بردند و گفتند که عفو بنویسید. من گفتم که نمی‌نویسم. آن زمان عده‌ای معتقد بودند که فقط چهره‌های سیاسی و حزبی نباید عفو بنویسند و بقیه بچه‌ها را دلسوزانه و با انگیزه خیرخواهانه تشویق می‌کردند تا هرچه زودتر زمینه آزادی خودشان را فراهم کنند. اما به نظرم در جنبش سبز قرار نبود کسی برای کسی تصمیم بگیرد. البته از صمیم قلب به همه آنانی که عفو نوشتند احترام می‌گذارم و فکر می‌کنم آنها حق داشتند که تکلیفشان را با خودشان روشن کنند و بیرون بروند. حتی شاید به میزان کافی هم هزینه پرداخت کرده بودند ولی درباره خودم باید بگویم شاید من کمی آرمان‌گرا هستم. از طرف دیگر هم به گمانم یکی از عوامل غیر قابل کتمان زنده بودن جنبش سبز، ایستادگی زندانیان سیاسی‌اش است.

درست است که آنها قهرمان و اسطوره نبودند و نیستند اما همین آدم‌های معمولی با تمام توان ایستادگی کردند و باعث شدند امید در دل جنبش سبز نمیرد. وقتی حضور خیابانی کم‌رنگ شد، بخشی از بار جنبش بر دوش زندانیان جنبش سبز افتاد. در بسیاری از اوقات آنها بودند که توانستند جنبش سبز را همچنان درصدر اخبار و تحولات سیاسی کشور نگه دارند.

به هرحال بحث اعمال برخی رفتارهای خشن تقابلی و تفکیک هویت جنبش سبز با سرنگونی‌طلبان در رابطه با نیروهایی که کف خیابان بودند، همچنان از سوی مخالفان اعلام می‌شود. نظرت در این‌باره چیست؟

جدا من فکر می‌کنم برخورد خشونت آمیز توسط طرف مقابل انجام شد و مردمی که در کف خیابان‌ها یا در تجمعات حضور داشتند اصلا خشونت‌طلب نبودند. حتی خودم شاهد بودم که در راهپیمایی ۲۷ خرداد، مردم پشت چراغ قرمز می‌ایستادند تا ماشین‌ها رد شوند و بعد راهپیمایی‌شان را ادامه می‌دادند. این جمعیت آدم‌هایی آرام و رفتارشان مسالمت‌‌جویانه بود. اگر آنها خشونت‌طلب بودند تعداد کشته‌ها و حجم خسارات خیلی خیلی زیادتر بود. اتفاقا خشونت زمانی کلید می‌خورد که لباس شخصی‌ها یا نیروی انتظامی یا بسیج حمله می‌کردند. در فیلم‌های منتشر شده از آن دوران هم دیده‌ایم که چگونه لباس شخصی‌ها به کوی سبحان و کوی دانشگاه و ... حمله کردند و تخریب اموال مردم از سوی آنها صورت گرفت.

درباره تفکیک هویت هم باید بگویم که تعدادی از ما درون جنبش سبز خواستار اصلاحات عمیقی هستیم که چه بسا تغییر قانون اساسی را هم در پی داشته باشد. قانون اساسی که متن مقدس نیست و می‌توان با روش‌های مسالمت‌آمیز و تغییرات تدریجی این خواسته را هم محقق کرد. فعالیت ما در جنبش سبز که حتی خواهان تغییر و اصلاح قانون اساسی هستیم به هیچ وجه به معنای سرنگونی‌طلبی نیست. بلکه همواره مشی مصلحانه، گفت‌و‌گو‌‌محورانه و تحولات تدریجی را مدنظر داشته‌ایم. اتهام براندازی به جنبش سبز بیشتر از سوی کسانی مطرح می‌شود که با تغییرات اصلاح‌طلبانه مخالفند و نقش نیروهای حافظ وضع موجود را ایفا می‌کنند.

برخی معتقدند که جنبش سبز هم همراه ما در زندان است. یعنی باورمندان جنبش همچنان اسیرند و دیگر در کوچه و خیابان حرف و سخنی از آن نیست و فعالان جنبش هم حداکثر فعالیت مجازی و فیس‌بوکی دارند و شاید تنها زندانیان هستند که هنوز لحظه به لحظه و با اشتیاق اخبار و تحولات جنبش را دنبال می‌کنند. این را تقریبا تو هم به خوبی می‌دانی. آیا خودت را آماده کرده‌ای که پس از آزادی با این جو برخورد کنی؟

برخلاف این سوال تو، من به هیچ وجه اعتقاد ندارم که مردم دچار رخوت یا بی‌خیالی شده‌اند. حتی معتقد نیستم که جنبش دچار رکود شده، جنبشی که ما از آن دم می‌زنیم همین سبک زندگی ماست. اینکه من به عنوان یک جوان خواستار رفع سانسور هستم. اینکه دوست دارم کتاب‌ها و رمان‌ها و موسیقی‌های عمیق‌تر و مورد علاقه‌ام بدون سانسور در دسترس باشد، اینکه آزادی در انتخاب پوشش را حق زنان بدانم.

خلاصه اینکه جامعه ما از تک‌رنگی و تک‌صدایی رهایی یابد، مساله‌ای است که در زیر پوست این شهر همیشه و همواره وجود داشته است اما در سال ۸۸ ظهور خیابانی پیدا کرد. از طرفی در هیچ کجای دنیا شما هیچ جنبشی را پیدا نمی‌کنید که فعالان آن تمام روزها در خیابان‌ها باشند. بلکه آنها در مقاطعی خاص ظاهر می‌شوند و تاثیر خودشان را می‌گذارند. اتفاقا یکی از اساسی‌ترین مطالبات مردم در ذیل جنبش سبز بحث سبک زندگی بود که طی این مدت تا حدی هم به آن رسیده‌اند. مثلا یادم هست که عده‌ای را به خاطر داشتن فیس‌بوک به زندان آورده بودند اما الان وزیر امورخارجه هم در فیس‌بوک می‌نویسد. سبک زندگی در همه‌جا، جاری و ساری است و تو در برخورد با خانواده، دوستان و حتی افرادی که در تاکسی کنارشان می‌نشینی، مساله سبک زندگی برایت اهمیت دارد.

یکی از دغدغه‌هایی که به شکل جدی به دغدغه‌های گذشته‌ام اضافه شده است مساله محیط زیست است. تا حالا همیشه نگاه عموم جامعه ما به محیط زیست نگاهی لوکس و چرخ پنجم کالسکه‌ای بوده است و فکر می‌کنم باید به شکل جدی تلاش کنیم که این نگاه به عمق جامعه ما برده شود. اگرنه به زودی بحران آب، بحران آلودگی هوا و ... که گریبانگیر همگی‌مان شده است دیگر جایی برای سکونت در ایران باقی نمی‌گذارد.

چند شب پیش که با همدیگر درباره بیرون رفتن از زندان گپ می‌زدیم، گفتی که استرس ندارم اما نگران آینده شغلی و کاری‌ام هستم. چرا این مساله اینقدر برایت جدی شده است؟

به هر حال الان وضعیت طوری است که بالاخره کار برای معاش پیدا می‌شود اما مساله اصلی من این است که می‌خواستم وکیل شوم، رفتم و لیسانس حقوق هم گرفتم. امروز نمی‌دانم که پس از آزادی‌ام اگر بخواهم ادامه تحصیل دهم یا به کار وکالت بپردازم چقدر زمینه برایم مساعد است. مساله اینجاست که همچنان بحث گزینش و ستاره‌دار شدن دانشجویان حل نشده است، اما دو نکته حسابی ذهنم را مشغول کرده است. اول اینکه نمی‌دانم می‌توانم از درسی که خوانده‌ام استفاده کنم یا نه؟ دوم اینکه از مواجهه با تغییرات اقتصادی و شوک تورمی که در سه یا چهار سال گذشته به اقتصاد وارد شده است و من تنها از طریق خرید برخی اقلام از فروشگاه زندان بخشی از آن را حس کرده‌ام، نگرانم.

شاید وجود سابقه زندان سیاسی برای کسانی که از زندان آزاد می‌شوند در آینده‌شان بی‌تاثیر نباشد اما گمان می‌کنم حتما در زمینه وکالت یا ادامه تحصیل مانع بزرگی بر سر راهم خواهد بود.

یکی از ویژگی‌های تو شرکت فعال در مراسم‌های مختلف و در هنگام بدرقه زندانیان یا اعتراضات جمعی در هنگام بازرسی در بند ۳۵۰ بوده است، تو همیشه در این جمع‌ها حضور داشتی و با حرارت و اشتیاق شعار می‌دادی یا سرود می‌خواندی. بعضی وقت‌ها که این اخبار اوین در رجایی‌شهر به گوشم می‌رسید کمی تعجب می‌کردم. تصور کن! عده‌ای زندانی در داخل هواخوری محدود و کوچک بندشان جمع می‌شوند و شعار می‌دهند. شاید از نظر برخی کار عبثی به نظر برسد، واقعا انگیزه‌ات از این کار چه بود؟

متناسب با هر مناسبتی برخورد ما فرق داشت. مثلا در هنگام شادی بدرقه زندانیان بیشتر شعار «یاحسین، میرحسین» را می‌گفتیم و سرود می‌خواندیم. در موقع بازرسی‌ها و اعتراض به نحوه رفتار آنها در هواخوری جمع می‌شدیم و شعار «مرگ بر دیکتاتور» را می‌گفتیم. در فضای بند ۳۵۰ شعارهای ما مهم بودند. زیرا که اولا بند ۲۰۹ و دادسرای اوین کنار ما بود و آنان صدای ما را می‌شنیدند. یعنی همان‌هایی که در وزارت اطلاعات و قوه‌قضاییه مسئول و دست‌اندرکار بودند، می‌شنیدند و بایستی به آنان یادآوری می‌کردیم که با زندانی کردن، صدای ما خاموش نمی‌شود. همچنین علاوه بر آنکه شعارها در جهت حفظ هویت بود، گویای این مطلب نیز بود که ما همچنان سر موضع هستیم. یعنی در واقع زندان برای ما ادامه همان روند خیابان است که آن روزها می‌رفتیم. از طرف دیگر این شعارها باعث کاهش تنش میان زندانیان و افزایش روحیه همدلی و اتحاد بین بچه‌ها می‌شد. به‌طوری که شاید روحیه‌شان برای ادامه حبس بالاتر می‌رفت.

سوال آخرم اینکه وقتی با خودت خلوت می‌کنی، فکر می‌کنی مصطفی قبل از زندان با مصطفی پس از زندان چقدر فرق کرده است؟ راستی برای چه چیزی در زندان دلت تنگ خواهد شد؟

حقیقتش برای آدم‌های زندان حسابی دلتنگ خواهم شد. اما نه همه آدم‌هایش! کسانی که با هم نان و نمک خوردیم و روزگار زندان را کنار هم گذراندیم. برای رفاقت‌های زندان هم دلم تنگ خواهد شد. دل کندن از زندان و آدم‌هایش و خداحافظی با بعضی‌ها که معلوم نیست دفعه بعد چه وقت آنها را خواهم دید، یا اصلا خواهم دید یا نه؟ خیلی برایم سخت است. یک چیز بامزه هم اینکه واقعا برای نبودن ترافیک در زندان دلم تنگ می‌شود. اینجا دیگر ترافیک نیست و مثلا اگر قرار یا برنامه‌ای داشتی، می‌توانستی بدون پوشش رسمی و الزامات بیرونی سریع و بدون تحمل ترافیک خودت را برسانی، چون به نظرم از همین الان دوباره با ترافیک تهران مشکل خواهم داشت!

درباره تغییر دیدگاه سیاسی هم باید بگویم که خیلی تفاوت نکرده‌ام. به نظرم کارهایی که در سال ۸۸ انجام دادیم درست بوده و چه بسا کم‌کاری هم داشته‌ایم و بایستی جدی‌تر در قضیه ظاهر می‌شدیم اما تجربه زندگی در زندان مساله اخلاق را برایم مهم‌تر و جدی‌تر کرد. آنقدر که می‌توانم بگویم امروز ترجیح می‌دهم تا به جای یک نیروی همفکر اما بی‌اخلاق، به آدم‌های اخلاق‌گرا ولو با اختلاف نظر اعتماد کنم. مساله الزام به اخلاق و تاکید بر رعایت آن به شکل عملی در زندان برایم اهمیت دوچندان یافت.

منبع ک کلمه



-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
آخرین اخبار
  • فقر نظریه پردازی
  • گفت‌و‌گو با یک زندانی «کف خیابانی»/ مصطفی نیلی: جنبش سبز را همین جوان‌ها زنده نگه داشتند
  • اسلام، دین زور و زر نیست
  • دموکراسی یا استبداد فردی؛ آینده از آنِ کیست؟
  • سید محمد خاتمی : جریان اصلاح طلبی در متن جامعه ما جریان دارد/ هر چه آزادی و قدرت انتخاب مردم بیشتر باشد، امنیت در جامعه زیادتر می شود
  • بزرگداشت چهار سال روزه‌داری اعتراضی سید مصطفی تاجزاده
  • سلامتی: اکثر مردم خواهان حل موضوع حصر هستند/ روحانی تاکید کرده که به قول‌هایش در این خصوص عمل می‌کند
  • محسن آرمین: دین نباید به ابزاری برای تحقق اهداف قدرت تبدیل شود
  • بازسازی سرمایه اجتماعی
  • ریحانه طباطبایی با دستبند و روسری سبز از اوین آمد
  • فیض الله عرب سرخی: احزاب اصلاح طلب برای فعالیت دوباره محدودیت دارند
  • سید محمد خاتمی : مهم‌ترین امر به معروف و نهی از منکر، نقد حاکمیت است
  • حمایت نشست منطقه ای فدراسیون جهانی روزنامه نگاران ( IFJ )از بازگشایی دفتر انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران و آزادی روزنامه نگاران زندانی
  • صفایی‌فراهانی: اقتصادایران با وصله‌پینه اداره می‌شود
  • اسیدپاشی در جامعه جنبشی
  • قلب تپنده مردم سالاری
  • آذرمنصوری: مخالفان می‌خواهند در «امید» مردم به دولت خلل وارد کنند
  • هشدار شورای هماهنگی راه سبز امید درباره حاکم شدن تحجر آمیخته به خشونت
  • امپراطوری دروغ
  • گزارش یک ملاقات
  •