به روز شده: ۰۷:۰۷ تهران - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۲

گزارشی از آسایشگاه جانبازان امام‌خمینی؛ جنگ در نیاوران تمام نشده است

امروز: قطع‌نخاع گردنی می‌دانی چیست؟ هزاران گونی سنگری روی پاهایت داری، صدها خاکریز عمیق بر دستانت، آن‌قدر که حتی پشه‌های اطرافت را نمی‌توانی کیش کنی. در یک اتاق کم‌نور دراز کشیده‌ای و سوند و سوزن لابه‌لای اعضای بدنت حرکت می‌کند، تو دراز کشیده‌ای و تماشا می‌کنی، سقف را، روزهای رفته را و عفونت همین‌طور حرکت می‌کند، بالا می‌آید، چرخ می‌خورد و در هر گوشه از بدنت که تمایل داشت جاخوش می‌کند. تو، از ناحیه گردن قطع نخاع شده‌ای، بی‌هوا تب می‌کنی و بدنت از پوکه یک فشنگ تازه شلیک‌شده داغ‌تر می‌شود، آن‌وقت، آرام به کما می‌روی.

«حسین آقا»، جانباز قطع نخاع از ناحیه گردن است، ۱۳ عصب از اعصابش را در گوشه‌ای از مرزها گذاشته و زمین‌گیر به شهرش برگشته، کنار خانواده‌اش، بدون دستی که در دست‌های دخترش بگذارد و پایی که بتواند او را به پارک ببرد. ۳۰سال است که اعضای بدن «حسین آقا» جدا از یکدیگر حرکت می‌کنند، مثل قبیله باریشه‌ای که دچار جنگ‌های طایفه‌ای شده است و زور هیچ ریش‌سفیدی به انسجام نمی‌رساندش، مدام ساز مخالف می‌زنند، می‌ایستند، حرکت می‌کنند، می‌ایستند و دیگر حرکت نمی‌کنند. مجاری ادراری «حسین آقا» وقت و بی‌وقت نمی‌شناسد، گاهی تصمیم می‌گیرد موقع صحبت‌کردن او در یک جمع راه بیفتد و گاهی هم ترجیح می‌دهد به کلیه‌اش برگردد، آن‌جا بماند، جمع و بدل به سنگی شود و از بدن خاک‌گرفته او خلاص شود، ۳۰سال زمان کمی به‌نظر می‌آید؟ این‌جا نیاوران است، محله خوش آب و هوایی در منطقه یک شهرداری که حداقل ۴درجه اختلاف دما با مرکز شهر تهران دارد؛ کوچه‌ای با شیبی استثنایی و نامتعارف که علاوه بر نام «شهید آقایی» تابلوی عبور معلولان بر پیشانی‌اش دیده می‌شود، آسایشگاه جانبازان امام‌خمینی(س).

سمت راست ورودی آسایشگاه اتاق نگهبانی قرار گرفته که مثل دکل‌های زمان جنگ پله‌های زیاد می‌خورد و روبه‌رویش اتاق‌های اداری تعبیه شده است، اتاق‌هایی برای اداره مشکلات، گفتار و رفتار جانبازان. حیاط آسایشگاه باغ بزرگی با درخت‌های تنومند و قطور دارد، درخت‌هایی که برخلاف اهالی‌اش روز به روز استوارتر شده‌اند؛ برگ‌های زرد درختان تنومند حیاط، خسته و آهسته، درحال افتادن است، کارگرها با فورغونی که حرکت می‌دهند، برگ‌های زرد را جمع می‌کنند، درست مثل پرستارانی که بدن از کارافتاده‌ای را سوار بر برانکارد جابه‌جا کنند.

«حسین‌آقا» نشانه آسایشگاه است، با ویلچر برقی‌اش وارد اتاق می‌شود، اتاقی که صدای قناری و سماور به‌‌راهش با صحنه‌آرایی آکواریوم و گل‌های تا سقف‌روییده، تئاترموزیکالی خلق کرده که هرکاریش کنی تلخ اجرا می‌شود، آهسته، بدون حتی یک تماشاگر؛ اصلا برای این نمایش تبلیغات شده است؟ مدال‌های رنگارنگی که ثمره سال‌ها فعالیت «حسین آقا» در رشته تنیس‌‌روی‌میز است. بالای تخت ایستاده‌اند، مغرور و سرفراز؛ عقربه‌های ساعت روی دیوار روی عدد ۱۰جفت شده‌اند؛ «حسین آقا»، کاپیتان تیم‌ملی تنیس‌روی‌میز جانبازان و معلولان ایران می‌گوید: همه ظاهر ما را می‌بینند و فکر می‌کنند که مشکلی نیست، درصورتی‌که درون‌مان داغان است. ما اصلا دوست نداریم که در آسایشگاه باشیم، دل‌مان می‌خواهد به خانه برویم، اما آن‌جا باید ۳،۴ نفر اسیر ما شوند و من از این کار خوشم نمی‌آید؛ همه می‌گویند جای سبز و خوش آب‌وهوایی دارید، ولی این‌جا از زندان ‌هارون‌الرشید هم برای ما بدتر است. گوشی قهرمان تنیس‌روی‌میز جهان زنگ می‌خورد، با ۲،۳ انگشتی که هنوز کمی کار می‌کنند گوشی را از روی پاهای بی‌حس‌اش برمی‌دارد و به آدم پشت خط درمورد عمل جراحی‌ای که در پیش دارد، توضیح می‌دهد: دوباره باید عمل کنم، از ویلچر افتاده‌ام و کتف سمت چپم شکسته. بعد از قطع تماس تلفنی‌اش صحبت‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد که برای یک زندانی مشخص است روزی از زندان بیرون می‌رود، اما ما را حتی اگر بیرون هم بیندازند از در دیگر وارد می‌شویم، چون به‌خاطر شرایط جسمانی‌مان چاره دیگری نداریم؛ اصلا می‌دانید قطع‌نخاع گردنی یعنی چه؟

بنا به تعریف «مرکز ضایعات نخاعی ایران»، نخاع بزرگترین عصب بدن است. نخاع مانند کابل اصلی تلفن عمل می‌کند و مغز را به سایر قسمت‌های مختلف بدن متصل می‌سازد. به این معنی که دستوراتی که منجر به حرکت اندام‌ها می‌شود، از مغز صادرشده و از طریق نخاع به عضلات می‌رسند و همچنین گیرنده‌های حس‌های مختلف مثل حس لمس یا درد، آن را ثبت کرده و از طریق اعصاب محیطی به نخاع رسیده و بعد به مغز می‌رسند و باعث می‌شوند مغز حس‌های مختلف مثل حس لمس، گرما، سرما و درد را درک کند. طول نخاع حدود ۴۵سانتی‌متر است و از پایین مغز شروع شده و تاحدود کمر ادامه می‌یابد. ۳۱جفت عصب از نخاع خارج می‌شود، ۸ عصب آن در ناحیه گردنی است که کنترل گردن، بازو و دست‌ها را برعهده دارد و ۵ عصب آن در ناحیه کمری است که کنترل عضلات پایین شکم و قسمت‌های مختلف اندام تحتانی را بر عهده دارد؛ یعنی یک جانباز قطع‌نخاع گردنی کنترل گردن، بازو، دست‌ها، عضلات پایین شکم و قسمت‌های مختلف اندام تحتانی را از دست داده است.

بزرگترین دغدغه یک جانباز قطع‌نخاعی، سالم نگه‌داشتن کلیه‌هایش است. جلال حسینی، رئیس آسایشگاه جانبازان امام‌خمینی(س)، باگفتن این جمله و پیش از قرارگرفتن در مقام یک پاسخگو شروع می‌کند به سوال‌کردن: «چرا آسایشگاه امام‌خمینی؟»، «از کجایش گزارش می‌خواهید بگیرید؟»، «فکر می‌کنید چندنفر مطلب‌تان را بخوانند؟»و «اصلا تاثیری هم دارد؟» دست آخر هم معاون فرهنگی‌اش، یحیی‌زاده را برای محافظت راهی می‌کند که داخل ساختمان اصلی آسایشگاه بشویم، یحیی‌زاده هم می‌گوید: «ای‌کاش به آسایشگاه دیگری می‌رفتید» و در طول گزارش با آوردن بهانه‌هایی مثل «بچه‌ها خواب‌اند»، «بچه‌ها می‌خواهند ناهار بخورند»، «بچه‌ها وقت نمازشان است»و «بچه‌ها تمایلی به حرف‌زدن ندارند»، سعی می‌کند با گزینش خود یکی، دو نفر را برای تعریف خاطره معرفی کند.

حوض آبی نسبتا مرتفع حیاط در حال پرشدن از آب است، حوضی که تا به حال پایی را آویزان از لبه‌هایش ندیده و تنها برای پروخالی شدن ساخته شده است. در قسمت دیگری از حیاط طنابی آویزان شده و چند دست لباس برای خشک‌شدن رویش قرارگرفته، مدام رفت‌وآمد پرسنل آسایشگاه دیده می‌شود، کسانی که مسئولیت نگهبانی، تهیه غذا، نگهداری از درختان، پرستاری، خدمات و اداری را برعهده دارند و دریغ از حضور و رفت‌وآمد جانبازان.

در ورودی ساختمان اصلی آسایشگاه ۲ برد وجود دارد، یکی در سمت چپ که خالی از هر اعلانی است و فراموشی و بی‌خبری را یادآوری می‌کند، این‌که انگار سال‌هاست اتفاقی نیفتاده، قرار نیست اتفاقی بیفتد و دیگری در سمت راست که پر است از تصاویر شهدای آسایشگاه. ساختمان از ۳ طبقه ساخته شده، گچ‌بری‌های ظریف و بی‌نظیری دارد که آدم را مجبور به‌ ایستادن می‌کند، مجبور به نگاه‌کردن، لوسترهایی بزرگ و قیمتی که سال‌هاست روشنایی به خود ندیده‌اند و درخاموشی کامل فرورفته‌اند، زینت‌کاری‌هایی عمیق و دلبرانه، آیینه‌کار‌ی‌هایی به‌‌غایت دوست‌داشتنی که با همه زیبایی‌اش چهره آدم را پیرتر نشان می‌دهد، حداقل ۳۰سال پیرتر؛ و برانکاردی که ۳۰سال میزبان «احمد اصغری» است، ۳۰سال به‌صورت دمر، ۳۰ سال قطع‌نخاع، ۳۰سال درازکشیده روی شکم، ۳۰سال با روده پاره، آن‌قدر که عضلات کلافه شده‌اند و بدن دلش می‌خواهد به خواب برود، به کما، اما چیزی برمی‌گرداند زندگی را، عوض می‌کند بازی را، این‌جاست که برانکارد معنی‌ای فراتر از تعریف همیشگی‌اش پیدا می‌کند، می‌شود جایی برای ماندن، خوردن، آشامیدن، فیلم دیدن، فکرکردن، فکرکردن و فکرکردن. اتاق «احمد آقا» از دلبازترین اتاق‌های آسایشگاه است، پنجره‌های بزرگ و پرده‌های کشیده‌ای دارد که روبه درخت‌های کهنسال حیاط باز می‌شود، نمایشگر ال.‌سی.‌دی یکی از سریال‌های شبکه آی ‌فیلم را نشان می‌دهد که تکراری است، مثل روزها و شب‌های «احمد آقا» که تکراری است؛ کمدی که حکم قهرمانی از تربیت‌بدنی شمیران تا کتابی از رجب‌علی خیاط را در خود جای داده و هواپیمای عروسکی نسبتا بزرگی که یادگاری یکی از دوستان «احمد آقا» است و از سقف اتاق آویزان شده و هر کاری‌ که کنی به جنگنده تبدیل نمی‌شود، هواپیمای مسافربری‌ای با یک سرنشین باقی می‌ماند. او تنها دل‌خوشی‌اش در دست‌گرفتن کنترلی است که باتری‌اش را دیگری باید تهیه کند، جابیندازد و در کنارش بگذارد. کنترل را در دست می‌گیرد و کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کند، ساعت ۱۱:۳۰ است، آن‌قدر کانال‌ها را عوض می‌کند تا به‌جایی برسد که قرآن پخش شود و بگوید وقت نماز است و نشنود که «لطفا از خاطرات جنگ بگویید»، «در کدام عملیات قطع‌نخاع شدید؟» و «الان چه حسی دارید؟». همه نگاه «احمد آقا» متوجه مسئولان است و از مردم جز خوبی چیزی نمی‌گوید و خود را در کنارشان می‌بیند و دلش می‌خواهد از مشکلات آنها کم شود. «احمد آقا» می‌گوید: این وضعیتم است، کار که مطلقا نمی‌توانم بکنم، پولی هم که می‌دهند کفاف زندگی را نمی‌دهد.

در اتاق کنار «احمد آقا»، «رحمت‌الله عابدی» زندگی می‌کند، او روی ویلچرش نشسته و درحال تماشای سری تکراری سریال «زیرهشت» است، کنار تخت‌اش پوشه‌هایی مربوط به مرکز ام آر‌آی و سی‌تی‌اسکن خودنمایی می‌کند، سماور دارد قل‌قل می‌کند، می‌جوشد، روی میز صفحات روزنامه‌ایران پخش شده و قندان خالی‌ای هم روی آن قرار گرفته است. گوشی‌اش که زنگ می‌خورد، به‌سختی آن ‌را برمی‌دارد و دکمه‌اش را فشار می‌دهد و بر گوش‌اش می‌گذارد، وقتی هم که صحبتش تمام می‌شود، به‌سختی دکمه را فشار می‌دهد، دستش را پایین می‌آورد و گوشی را روی پایش می‌گذارد؛ انجام این مراحل آن‌قدر طول می‌کشد که آدم وسوسه می‌شود، بگوید: بی‌خیال آقارحمت، سرت سلامت، بگذار هی زنگ بخورد، آن‌قدر که از خجالت انگشت‌های ساکت تو دق کند. ترکشی به سر «آقا رحمت» اصابت کرده، درعین لبخندی که بر لب دارد، قدرت تکلمش مشکل پیدا کرده و نمی‌تواند درست صحبت کند؛ به‌سختی کلمات را پشت هم می‌آورد. «آقا رحمت» می‌گوید: ما هرچه داریم از مردم است، هیچ توقعی از آنها نمی‌رود، راهی ا‌ست که خودمان انتخاب کرده‌ایم و باید تا آخر بر آن استوار بمانیم. او درحالی‌که به‌سختی کلمات را پشت‌سرهم می‌آورد تا به‌جمله‌ای تبدیل‌شان ‌کند، ضمن یاد‌آوری وظایف مسئولان، گفته‌هایش را به‌این‌جا می‌رساند که صاحب ۴فرزند هستم و حقوقم کفاف نمی‌دهد، این را به چه‌کسی می‌توانم بگویم؟

ساعت ۱۲ است، در طبقه پایین عمارتی که به گفته یکی از جانبازان به‌جامانده از اطرافیان فراری شاه است، اتاق‌های تاریک و کوچک‌تری واقع شده، یکی از آنها از بیرون جلب‌توجه می‌کند، لامپ مهتابی روشنی دارد که جور لوسترهای قیمتی و خاموش راهروها را به دوش می‌کشد، این‌جا اتاق «مجید صداقتی» است، این را می‌شود از برگه خوشنویسی ‌شده‌ای که روی دیوار قرارگرفته و این نام رویش حک شده فهمید، اتاق او پر است از روزنامه و کتاب و انواع دفتر. «آقا مجید»، جانباز قطع‌نخاع از ناحیه کمر هم مثل دیگر ساکنان آسایشگاه از مردم به نیکی یاد می‌کند و می‌گوید: ما هیچ انتظاری از مردم نداریم، همین‌قدر را هم زیادی می‌دانیم؛ راهی بوده که خودمان قبول کرده‌ایم، مردم تقصیری ندارند. «آقا مجید» که به نشانه احترام روی تختش به حالت نشسته‌ایستاده، با یادآوری این‌که وضعیت جانباز قطع‌نخاع از ۲ پاقطعی هم بدتر است، می‌گوید: باید ۲۰ سال از مجروحیت جانبازان ۷۰درصد بگذرد، تا بتوانند خانه‌ای را صاحب شوند؛ این درحالی است که مملکت ما منابع طبیعی فراوانی دارد و در اصطلاح روی نفت خوابیده. «آقا مجید» که سعی دارد اتاقش را جمع‌وجور کند، کنترل تلویزیون را برمی‌دارد و آن را خاموش می‌کند؛ او صحبت‌هایش را این‌طور به پایان می‌رساند که بارها خودم و همسرم احساس کرده‌ایم که عده‌ای نسبت به همین مقدار ناچیزی هم که بعد از ۳۰ سال جمع کرده‌ایم احساس حسادت می‌کنند؛ همیشه به همسرم گفته‌ام که اصلا نباید از مردم ناراحت شد و آنان را مقصر دانست. یکی از پرسنل آسایشگاه که نمی‌خواهد نامی از او برده شود، از شرایط سخت خانواده‌های جانبازان قطع‌نخاعی می‌گوید، از این‌که خانواده خیلی از آنان رهایشان کرده‌اند و خیلی‌های دیگر هم با قرص‌های مختلف اعصاب روزگار می‌گذرانند. او با این سوال حرف‌هایش را تمام می‌کند که به‌راستی درصورت وجود چنین موردی در خانواده خود چه برخوردی انجام می‌دادیم و آیا آن‌وقت اصلا فکری درمورد تسهیلات ناچیز درنظر گرفته‌ شده برای جانبازان می‌کردیم؟

ساختمان خلوت‌تر از حد تصور است، آن‌قدر بی‌صدا که ترس آدم را برمی‌دارد، انگار قرار است خبر بدی از راه برسد، خبر دردناکی، هرکس در گوشه‌ای در تنهایی خود دراز کشیده و در ذهنش چوب‌خط می‌کشد. مدام هم پرسنل آسایشگاه از پله‌ها بالا می‌روند و پایین می‌آیند و خبری از رفت‌وآمد و تحرک جانبازان نیست. فردی که رئیس آسایشگاه برای همراهی و محافظت فرستاده، اتاق‌ها را چهار تا یکی جا می‌گذارد و همین‌طور طبقه‌ها را و به حیاط می‌رسد و می‌گوید: تمام شد، بفرمایید. برگ‌های زرد درختان تنومند حیاط در حال ریختن است، کارگرها هنوز هم مشغول جمع‌کردن برگ‌ها هستند، برگ‌ها می‌ریزند، کارگرها جمع می‌کنند، برگ‌ها می‌ریزند، کارگرها جمع می‌کنند؛ در حیاط اما «حاج احمد» سوار خودرو‌اش شده و می‌خواهد از آسایشگاه بیرون برود، لبخندی می‌زند، شیشه خودرو‌اش را پایین می‌دهد و شروع می‌کند به حرف زدن. مردم فکر می‌کنند وضع جانبازان خوب است، هیچ مشکلی ندارند و بهترین امکانات و سهمیه‌ها برای‌شان درنظر گرفته شده، اینها همه در حالی است که حتی امکان حضور یک ویلچری در جامعه مهیا نیست. «حاج احمد» جزو جانبازانی است که به آسایشگاه تردد می‌کنند و تنها برای انجام یک سری از چکاپ‌ها به‌این‌جا می‌آیند، او خود را از جانبازان «آسایشگاه بقیه‌الله(عج)» معرفی می‌کند که در سال گذشته به‌دلیل تصمیم بنیاد‌شهید مبنی‌بر ساخت مرکز توانبخشی جانبازان موقتا تخریب شد. «حاج احمد» با یادکردن از جانبازان قطع‌نخاعی که به‌دلیل کارنکردن بعضی از اعضای بدن‌شان شهید شده‌اند، آسایشگاه را ترک می‌کند. به گفته یکی از جانبازان مستقر در محل، نزدیک به نیمی از ساکنان آسایشگاه به‌دلیل مسائلی مثل زخم بستر و ازکارافتادن کلیه از دنیا رفته‌اند و حالا در هر کدام از ۴ آسایشگاه مخصوص قطع‌نخاعی‌ها در سطح شهر تهران تنها ۱۰، ۱۵نفر زندگی می‌کنند. او که نمی‌خواهد نامی از او برده شود در ادامه می‌گوید: یکی از دوستان شهیدمان شب‌ به دستشویی می‌رفت و صبح برمی‌گشت، می‌توانید دردش را تصور کنید؟ بعضی‌ها هم با خودشان پتو می‌بردند و همان‌جا می‌خوابیدند؛ آسایشگاه‌ها خلوت شده‌است و کسی نیست که بیاید همه آنها را در یک محل مناسب متمرکز کند.

جلال حسینی، رئیس آسایشگاه امام خمینی(ره) از پاسخ به ‌این سوال که چه تعداد جانباز به‌طور ثابت و مقطعی در این آسایشگاه مستقر هستند، طفره می‌رود و می‌گوید: از من آمار نخواهید، جواب سوال‌تان را نمی‌دهم. حسینی در گفت‌وگو با پایگاه خبری‌تحلیلی «برساد» در تاریخ ۱۰مهر ۱۳۹۰ تعداد جانبازانی که به‌صورت ثابت در آسایشگاه هستند را ۳۵نفر دانسته بود؛ رقمی که به‌نظر حالا نصف شده است. حسینی خدمات ارایه شده در آسایشگاه را شامل ویزیت پزشک عمومی، خدمات پرستاری، تزریقات، پانسمان، فیزیوتراپی و نگهداری می‌داند. او که علاقه‌ای به رسانه‌ای شدن وضعیت آسایشگاه نشان نمی‌دهد، معتقد است؛ مشکلات در همه‌جا هست و در خانواده بنیاد بیشتر دیده می‌شود.

ساعت ۱۲:۳۰ است. «حسین آقا» تنها فردی است که به دور از پله‌های داخل ساختمان اصلی آسایشگاه با ویلچر برقی‌اش در حیاط حرکت می‌کند و دوست صمیمی و خوش‌صحبتی دارد که تمایلی به ذکر کردن نامش نشان نمی‌دهد، کنار هم که قرار می‌گیرند، حرف‌های هم را کامل می‌کنند و پشت هم در می‌آیند ، ادامه می‌دهند و ادامه می‌دهند. این دو، سفرهای خارجی زیادی را تجربه کرده‌اند و برخورد شایسته مسئولان و مردمان کشورهای دیگر با معلولان و حتی خودشان را یادآوری می‌کنند؛ «حسین آقا» در مورد سفر آلمان‌اش می‌گوید: وقتی می‌خواستم از خیابان عبور کنم، ۶۰متری من خودرو ترمز می‌زد؛ وقتی که داشتم با ویلچرم از شیب کوتاهی می‌گذشتم، پیرزنی فورا خودش را برای کمک به من رساند؛ در آلمان خودم با ویلچر سوار اتوبوس شدم، به فروشگاه رفتم و خرید کردم و درنهایت هم خودم با ویلچر به محل اسکانم برگشتم؛ آن‌جا احترامی که برای معلولانش قایل می‌شوند فوق‌العاده است، چه برسد به سربازان آسیب‌دیده از جنگ. ما حتی آسایشگاه‌های جانبازان‌مان هم استاندارد نیست، چه برسد به خیابان‌ها و معابر. همین‌جا را ببینید، قبلا یک منزل مسکونی بوده، ۳‌طبقه است، کلی شیب دارد، پله‌های زیاد؛ درصورتی‌که باید کل اتاق‌ها در همکف باشد و بدون هرگونه شیب و پله.

دوست اصفهانی «حسین آقا» که نیازمندی‌های روزنامه را روی پاهایش قرار داده، از قطع‌شدن سهمیه بنزین جانبازان گله می‌کند و در مورد ضرورت حضور جانباز در جامعه می‌گوید و معتقد است که باید این فاصله ‌ایجاد شده به حداقل ممکن برسد. مردم به‌دلیل کم‌کاری صداوسیما و ارگان‌های مسئول از بسیاری از گرفتاری‌های جانبازان اطلاعی ندارند، مثلا وقتی که برای انجام یک سفر گروهی می‌خواستیم وارد هواپیما بشویم، یک نفر آمد و جانباز ۲ پاقطعی جلوتر از من را از روی ویلچر بلند کرد و روی صندلی هواپیما نشاند، وقتی که به من رسید آمد و گفت برویم، گفتم اوضاع من بدتر است، باید ۲ نفر برای جابه‌جایی ام حاضر باشند، خندید و گفت شما که پا داری، قبلی که ۲ تا پا نداشت را خودم یک‌نفره بردم. بعدش هم که از فرودگاه مقصد می‌خواستیم به محل استقرارمان برویم، تویوتایی آمد، وقتی راننده‌اش ویلچرهای‌مان را دید به‌خاطر خش نیفتادن روی خودرو‌اش فورا آن‌جا را ترک کرد، می‌دانید چه فشار روحی‌ای به ما وارد می‌شود؟ «حسین آقا» هم طاقت نمی‌آورد و وارد صحبت می‌شود و می‌گوید: خیلی از جانبازان خودشان را معلول معرفی می‌کنند و من مسئولی را سراغ دارم که برای گرفتن عکس یادگاری و دادن یک کارت هدیه به ‌این‌جا آمد و حتی وارد ساختمان نشد و وقتی که یکی از جانبازان دستش را به نشانه احترام جلو برد، او دست خود را عقب کشید. «حسین آقا» که صدای زیر نسبتا تندی دارد در ادامه می‌گوید: «به رئیس یکی از بانک‌ها گفتم که بانک‌هایتان به درد جانبازان نمی‌خورد، یا پله دارند یا شیب، او در جواب به من گفت که با شعبه نزدیک محل سکونت‌ات صحبت می‌کنم که هروقت کار داشتی به سراغت بیایند؛ در صورتی که حرف من چیز دیگری است، ما می‌خواهیم زندگی مستقلی داشته باشیم، باتحرک و پویایی، مگر ما شهروند به حساب نمی‌آییم؟» دوست اصفهانی «حسین آقا» هم آهی می‌کشد و با حسرت از زمانی یاد می‌کند که مشغول تحصیل در رشته دندانپزشکی بوده و به‌خاطر حرف‌های هم‌دانشگاهی‌هایش در مورد سهمیه‌ای قبول‌شدنش قید تحصیل را زده است.

جلال حسینی، رئیس آسایشگاه می‌گوید: استقبال خاصی از طرف مردم محله نیاوران در مورد حضور جانبازان در این منطقه صورت نگرفته، درصورتی که امکان بازدید مردمی آزاد است و مردم می‌توانند به آسایشگاه بیایند.

حسینی در پاسخ به ‌این سوال که‌ آیا انجمن مردم‌ نهادی در زمینه حمایت از حقوق جانبازان وجود دارد، می‌گوید: تنها یک انجمن مردمی وجود دارد که خود جانبازان آن را به راه‌انداخته و اداره می‌کنند.

«انجمن جانبازان نخاعی ایرانیان» تنها انجمنی است که برای پیگیری امور صنفی، اجتماعی، حقوقی و فرهنگی جانبازان قطع‌نخاعی ایجاد شده است. در اساسنامه ‌این انجمن آورده شده است: ابتدا موضوع تشکیل گروه پیگیری امور جانبازان نخاعی در سال ۱۳۸۶ در جمع دوستانه چند تن از برادران جانباز نخاعی مطرح گردید و با تلاش این جمع اندک موضوع تشکیل گروه برای جمع زیادتری از برادران جانباز مطرح گردید که نهایتا با حضور تعداد ۱۰ الی ۱۲نفر از دوستان جانباز نخاعی با برگزاری جلسات مقدماتی در منزل افراد گروه به صورت خود جوش و کاملا داوطلبانه شکل گرفت.»

این انجمن از کمیته‌های مختلفی از جمله کمیته تعاون، فرهنگی، حقوقی، تربیت‌بدنی و ارتباطات تشکیل شده است. اهداف کلی این انجمن در اساسنامه خود چنین تبیین شده است: حمایت از حقوق، شأن ، کرامت جانبازی، گسترش و اشاعه فرهنگ دفاع‌مقدس و ایثارگری، ارتقای سطح سلامت جسمی، روحی و روانی جانبازان نخاعی و جلوگیری از افزایش آسیب‌دیدگان جنگی. شرایط عضویت در انجمن هم در ادامه اساسنامه به ‌این شکل مطرح شده است: فرد براساس قوانین موضوعه کشوری و لشکری جانباز نخاعی شناخته شود، پذیرش اساسنامه، پرداخت حق عضویت، موافقت هیات‌مدیره.

ساعت یک ظهر است، برگ‌های درخت‌های تنومند حیاط درحال ریزش است و هنوز کارگران مشغول جمع‌کردن برگ‌های زرد افتاده بر زمین‌اند؛ این‌جا، آسایشگاه جانبازان امام‌خمینی(ره) است، دوست اصفهانی «حسین آقا» می‌گوید: جنگی بوده، گذشته و رفته، آن را نباید به الان مربوط کرد، جنگ گذشت، تمام شد، ما باید حالا چه کاری انجام بدهیم؟ مسئولان باید بدانند که چه کسی بودند و حالا چه کسی شده‌اند، آیا آنها گذشته‌شان را به یاد می‌آورند؟ او برای بارچندم به دقت لوله‌های آویزان از بدنش را چک می‌کند و ادامه می‌دهد: مردم ما در فشار و مضیقه‌اند، آنها از شوهردادن دختران و زن‌دادن پسران‌شان عاجزند، جوانان ما بیکارند، جوانان ما مظلوم‌اند، ما توقعی از آنها نداریم.

این‌جا آسایشگاه امام‌خمینی است، اقامتگاه سربازان کهنسال ایرانی، جنگ دیگر تمام شده است و رمقی برای یادآوری عملیات و بازگویی خاطره و شنیدن صدای توپ، ترکش و خمپاره‌ای نیست.

* در این گزارش از انتشار بسیاری از حرف‌های جانبازان بنابه خواست خودشان جلوگیری شده است. علت عدم ذکر نام بعضی از جانبازان در متن هم خواست خود ایشان بوده است.

گزارش از روزنامه شهروند



-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
در همین زمینه
  • داستان زندگی یک خانواده شهید: نادر جانى جانباز سبز دربند؛ فقط مى خواهم برادر جانبازم را در بیمارستان ببینم
  • اقدام تلافی جویانه؛ اعدام 16 نفر در زاهدان!!!
  • یک گفت و گوی صمیمی با فرزند شهید همت: ایشان همچون دیگر شهدا ، در کلام و اعمالش صداقت داشت
  • پیکر ۱۷ شهید گمنام پس از ۲۵ سال در خاک وطن آرام گرفت
  • ابراز نگرانی خانواده شهدا و ایثارگران از حیف و میل ها در بنیاد شهید
  • مروری بر حماسه سازی های دفاع مقدس: فتح ۱۰؛ عملیات چریکی رزمندگان در عراق
  • شهادت «روبرت اودیسیان» جانباز ۷۰ درصد
  • همسر جانبازِ محبوس: چاره ای جز تحمل نداریم
  • نامه ۴۰ فرزند شهید به هاشمی رفسنجانی: کنار شما ایستاده‌ایم
  •  
    آخرین اخبار
  • صحبت درباره بازگشایی سفارت انگلیس زود است/ شرایط مناسب باشد؛ هاشمی به عربستان می‌رود
  • نامه‌ای‌به فرزندشهیدمطهری درباره انتخابات سال ۸۸/همراه با تحلیل و سند
  • صالح نیکبخت: دادگاه می تواند معاونت مرتضوی در قتل را بررسی کند
  • تلاش سپاه برای کنترل فضای مجازی؛ بازداشت ۷ عضو تحریریه یک سایت غیرسیاسی
  • اکبرترکان: روحانی و احمدی نژاد در یک سطح نیستند ولی به شرط راستگویی احمدی نژاد آماده ایم
  • جواد ظریف: از دبکای اسراییلی نقل قول می کنند اما وزیر خارجه را باور نمی کنند
  • نامه هادوى به صادق لاریجانى: دستگاه قضایی به ابزاری برای پیشبرد منافع برخى اشخاص و گروه ها بدل شده است
  • توقیف دو نشریه دانشجویی دانشگاه شهید چمران اهواز
  • نپذیرفته شدن اتهام قتل عمد مامور پلیس فتا را در مرگ ستار بهشتی توسط دادگاه
  • نامه اعتراضی سندیکای کارگران شرکت واحد به وزیر کار
  • اعتراض وکیل روح الامینی به روند غیرعادی رسیدگی به پرونده؛ مرتضوی درباره قتل روح الامینی تفهیم اتهام نشده
  • هاشمی رفسنجانی: ۶ ماه پیش خطر جنگ ایران را تهدید می کرد
  • تجمع کارگران «نی بر» شوشتر برای دومین روز متوالی‎
  • واکنش مشاور رییس جمهور به درخواست مناظره: مدیریت اجرایی ۸ سال گذشته باید در محکمه پاسخگو باشد
  • دانشجویان خواجه نصیر در دیدار با سرپرست دانشگاه؛ بازگشت اساتید به ناحق اخراج و بازنشسته شده/ خروج دانشگاه از تک‌صدایی
  • ۱۰۰ روز حبس برای احمدرضا احمدپور به دلیل نامه به رهبری
  • ۲۰۰ کارگر پیمانی پالایشگاه آبادان بیکار شدند‎
  • دستگاه قضایی کشور عادل نیست
  • خبرگزاری فارس: تروریستهای سوریه حجاب را اجباری کرده اند
  • نامه سرگشاده مریم زندی به روحانی: «نشان» احمدی‌نژاد را نگرفتم، محدودیت‌ها آغاز شد
  •