به روز شده: ۱۲:۳۰ تهران - چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱

نمای نزدیک!

نویسنده: فخرالسادات محتشمی پور

امروز: 1- دخترک مانند شاپرکی نرم و آرام می نشیند پشت ارگ و بعد مثل گل شکوفا می شود. دخترک برای پدر می نوازد. پشتش به ماست. پشتش به پدر گرم است از امشب برای چند شب و روز! می داند که بابا غلط هایش را نادیده می گیرد و تشویق پشت تشویق برای کوچک های قابل قبول! آهنگ ها آشنا هستند: سراومد زمستون، نازنین مریم، می خوام برم کوه و ...

2- دخترک همه صورتش می خندد روی صفحه مونیتور. پشت به همسرش نشسته رو به بابا. علی پشتش به عارفه گرم است و هردو پشتشان به پدر! خنده ها روی صورت ها هویداست. لب ها خندان است. انرژی مثبت هوای حقیقی و مجازی را آکنده است!

3- تلفن مادرجان را جواب نمی دهم می گویم ناگهانی می رویم سروقشان که بیشتر ذوق کنند با دیدن ماه دامادجانشان! درب را که باز می کنیم همسرجان را می گذاریم آن پشت. برادرجان که چند روزی مسافر موطن بوده همین چند ساعت پیش به ولایت غیر پرواز کرده است و و والدین محترم سخت در دوری او افسرده و دلتنگند، گشادگی چهره مادرجان با دیدن همسرجان را هیچ دوربینی جز چشمان ما نمی تواند ثبت کند، شادی پدر جان هم قابل پرده پوشی نیست! من در دل فریاد می زنم: باعث شادی دو خاندان تویی عزیزم همسرجان!

4- دارد دیر می شود. مادرجان از دیدار ماه دامادجانش سیر نمی شود. دخترک زنگ می زند که خبر دیدار زودش را بدهد تا پدربزرگ و مادربزرگ نخوابند. می گوید می خواهیم بیاییم زیارت قبولی سفر کربلایتان! وارد که می شویم باز هم همسرجان را پنهان می کنیم و بعد ناگهان صدای فریاد مادرش او را به وحشت می اندازد. همه ما وحشت می کنیم. خدا به او رحم می کند که این همه هیجان قلب بیمارش را آزرده نمی کند. فریاد مادر: بچه م بچه م!و آغوش گرم و گشاده اش برای بچه ای که چند روز دیگر 55 سالش تمام می شود!

5- دخترک می نشیند پشت رل و در میان باران تند پاییزی حرکت می کند به سمت بزرگراهی که منجر می شود به اتوبان تهران - کرج. تلفن ها لاینقطع زنگ می زند. ترافیک سنگین و چند ساعت معطلی در پایتخت را تنها درکنار همسرجان می توان تحمل کرد همراه با لطیفه گویی های دردانه خانم که وقتی بابا هست نطقش کور نیست!.به جاده که می رسیم دستور دردانه خانم خاموشی تلفن های همراه است. اما کار خودش سخت می شود بالاخره یکی باید جواب مردم را بدهد!

6- کنار یک مسجد پیاده می شویم. باران زمین را کاملا خیس کرده. هوا سرد است. وضو می گیریم و وارد مسجد می شویم. کسی دعای توسل می خواند و صدای روضه امام حسین (ع) در آستانه محرم به دل آدم انگار خراش می اندازد! مدت هاست منتظر کسی نبوده ام و کسی منتظرم نبوده است در چنین مواقعی. همیشه سرم را انداخته ام زیر رفته ام داخل و بعد هم خارج شده ام ولی این بار عزیزی را در خانه خدا دارم که خاطرش سخت گرامی است.بعد از مدت ها می توانم دست در دست همسرجان فاصله مسجد تا اتوموبیل را طی کنم و چند جمله ای را در همین مسیر کوتاه تند تند تکرار کنم! وقت تنگ است و گفتنی بسیار!

7- باران تند و ریز می بارد و ما منتظر می مانیم تا کمی از سرکشی آن کم شود تا بتوانیم به رستوران برویم. هنوز بیرون نزده آفتاب پهن می شود روی آسمان و زمین و کم کمک باران بند می آید. ما یک میز کوچک کنار پنجره رو به دریا انتخاب می کنیم و همه وقت کوتاه و گرم و عالی مان را هم راه با غذاهای محلی مزمزه کنان قورت می دهیم. آن بیرون موج ها سخت به ساحل می خورند و دوربین لحظات فرّار با هم بودن ما را ثبت می کند.

8- یاس های ویلای همسایه مرا وسوسه می کند تا به یاد روزهای نامزدی میز صبحانه را با مشتی از آن معطر کنم. همسرجان احتمالا یادش نیست که همه جمعه های تابستان آن سال صبحانه های ما عطر یاس داشت در منزل قدیمی پدری!

9- ما برای خواندن نماز آمده ایم طبقه بابا. دخترک تاب یک لحظه دوری پدر را هم ندارد. فریاد می کند کجایید شماهاااا؟ می گویم الان می آییم پایین. من نمازم را خوانده ام و روی تخت دراز کشیده ام. همسرجان دوست دارد موقع نماز خواندن تنها باشد. من به اتاق دیگر می روم تا یواشکی شاهد مغازله هایش با یار اعلی و بی مثالش باشم. اشک های ما با فاصله دیوارهایی نه چندان بلند و ضخیم جاری می شود. دخترک چشمان گریان مرا که می بیند سخت متحیر می شود که وصل و فصل ما هردو اشک ریزان به همراه دارد؟! می گویم: بابا دلش برای انفرادی و خدای انفرادی اش تنگ شده. این بیرون دوری ها دل را می زند! می گویم: بابا دیگر نمی تواند مثل همه آدم های عادی زندگی کند. امکان ندارد!

10- روی تخته سنگ های مقابل دریا نشسته ایم. موج های کف آلوده محکم می خورند به سنگ ها و من به دوردست ها چشم دوخته ام. به همان دور دستی که موج آغاز می شود و می آید جلو تا به پایان برسد! من به آب ها خیره مانده ام. به یاد روزهایی که وسط سلول می نشستم چشم ها را می بستم و دریانوردی آغاز می شد تا دقیقه هایی را به سختی جدال با کوسه ها بمیرانم. دریا و جنگل و کویر و دنیایی که بی طبیعت دنیا نیست!

11- صدای تلفن و فرمان بازگشت و پایان خوشی های بی دوام ما! دخترک با حرص و غیظ به گوشی تلفن همراه صورتی من نگاه می کند. بارو بندیل را جمع می کنیم و عکس های یادگاری ما را به بچه ها در اوتاوا و به بچه های دیگر در گوشه گوشه دنیا پیوند می دهد. هنوز به تهران نرسیده و عیادت از عموجان همسرجان را که پدر آزاده ای سرافراز است به پایان نبرده دوباره تلفن زنگ می زند: آقای تاجزاده برگشتند؟ بله برگشتیم الان تهرانیم برای عیادت آمده ایم! صدای آشنا می گوید: دیر شده فورا به زندان بازگردند! مادرها و پدرهایمان منتظرند و خیلی های دیگر که دوست داشتند همسرجان را ببینند ولی او در این مرخصی کوتاه هیچ کس را ندید تا به آقایان بهانه ندهد. به قول خودش حتی آقای خاتمی را هم ملاقات نکرد! چشم های عموجان بیمار همسرجان، ما را که با عجله خداحافظی می کنیم تعقیب می کند. ما رسیده ایم به درب خروج و همسرجان رانندگی در ترافیک پایتخت را پس از مدت ها بار دیگر تجربه می کند!

12- همیشه خداحافظی تلخ است اما انگار هرچه که می گذرد طاقت ما کم تر می شود و این لحظات وداع سخت تر! دخترک هنوز رفتن پدر را باور ندارد. اما وقت رفتن است. ناگهان بغضش می شکند پدر را سخت در بغل می گیرد و می گوید: نمی خواهم بروی. می خواهم بمانی! سخت ترین لحظات ممکن برای یک مسافر! صدای پدر می لرزد: عزیزم گریه نکن دوره فراق کوتاه است! دخترک را خانه عزیزجان جا می گذاریم تا لحظه ورود پدر به زندان را نبیند. باز هم خودم او را به مقصدی می رسانم که روز و شب های زیبایی را روزه دار و شب زنده دار در آن گذرانده است. دست در دست هم پله ها را بالا می رویم اما یار وفادار مرا پشت در زندان جا می گذارد. درب آهنین با صدای پر طنینی بسته می شود و من با رخوت و سستی از پله های بالا آمده به تنهایی سرازیر می شوم.

پ.ن: ................................. جای خالی را در وقت دیگری پر می کنم شاید هنوز وقتش نرسیده باشد که از مکنونات قلبی یار دربند روزه دار سخن بگویم. شاید این راز باید هم چنان سر به مُهر بماند.!



-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
در همین زمینه
  • یادداشت فخرالسادات محتشمی پور برای زادروز دخترش: روزهای خوب خواهند رسید
  • آقای دادستان! عدالت
  • فراموشمان نمی شود که زنیم؟
  • محکومیت فخرالسادات محتشمی پور به ۴ سال حبس تعلیقی
  • احضار فخرالسادات محتشمی‌پور به دادگاه انقلاب
  • تبرئه مامورانی که اقدام به بازداشت خودسرانه محتشمی پور کرده بودند
  • مراسم تولد فخرالسادات محتشمی پور
  • فخرالسادات محتشمی پور در تماس کوتاه تلفنی: از دوشنبه اعتصاب غذا خواهم کرد
  • ابراز تاسف سید محمد خاتمی از دستگیری فخرالسادات محتشمی پور
  •  
    آخرین اخبار
  • گزيده سرمقاله‌ روزنامه‌های صبح امروز
  • اکبر امینی، از بازداشت شدگان سرای اهل قلم آزاد شد
  • محمد نوری زاد به دادسرای فرهنگ و رسانه، به عنوان متهم احضار شد
  • برکناری ناگهانی یک مدیرعامل پس از انتقاد از بی کفایتی دولت
  • تکذیب پزشکی قانونی، درباره گزارش «مرگ طبیعی» ستار بهشتی
  • ابراز انزجار خانواده زندانیان سیاسی از قتل ستار بهشتی
  • وزارت اطلاعات برادر بهمن قبادی را گروگان گرفت
  • انتقال احمد زیدآبادی به بیمارستان
  • احمد شهید: در ايران آن چنان نقض حقوق بشر وجود دارد که بايد چاره ای اندیشید
  • سلحشور: سینماگران خائن به نظام را باید اعدام کرد
  • بیمارستان‌های ایران به فلاکت افتاده‌اند
  • فیروزآبادی: هر چه ولی فقیه فرمودند را بپذیریم حتی اگر قدرت درک آن را نداشته باشیم و یا به ضرر ما باشد
  • رایگان بودن خدمات بهانه‌ای برای كم توجهی در بیمارستانهای تامین اجتماعی
  • وزیر نفت: قاچاق سوخت دوباره رونق گرفته است
  • نماینده مجلس: ۹ میلیون بیکار و جویای کار در کشور داریم/صنایع کشور درآستانه ورشکستگی قرار دارند
  • بحران در صنعت چایی: تعطیلی و تغییر كاربری چندین کارخانه تولید چای
  • آیا مجلس درباره پارازیتها وکیل مردم نیست؟
  • بنزین تا آخر سال گران نمیشود
  • تلاش علی لاریجانی برای اصلاح هرچه زودتر قانون انتخابات
  • برگزاری غیرعلنی دور جدید دادگاه اختلاس 3000 میلیاردی؟!
  •