به روز شده: ۰۳:۴۱ تهران - دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۱

مهرنامه

نویسنده: فخری محتشمی پور

امروز: روز اول مهر است و من مانند بچه مدرسه ای ها بی خواب شده ام که از ملاقات جانمانم! اما یادم می آید که نباید عجله کنم و باید بدون مزاحمت بگذارم همسرجان روزه دارم به جبران شب زنده داری اش خوب بخوابد. مسیر مورد نظر را چشم بسته هم می توانم برانم. به اوین می رسم. فرم را پر می کنم و وقتی با حفاظت اطلاعات تماس می گیرند و رسیدن مرا اطلاع می دهند و فرم را مهر می زنند و می دهند دستم،صدای اذان بلند می شود. می پرسم این جا می شود نماز خواند؟ می گویند بروید بالا همان روبرو یک اتاق هست می توانید آن جا نماز بخوانید. طبقه بالا کنار تابلوی ملاقات حضوری سراغ نمازخانه را می گیرم که مأموری راهنمایی ام می کند. درب را که باز می کنم سخت متأثر می شوم از اوضاع آشفته در جایی که محل نماز مؤمنین است! کثیف، به هم ریخته، نامنظم. چند پتو چرک کف اتاق افتاده و یکی دو چادر لوله شده و مهر و جانمازهایی پراکنده. چند دمپایی پلاستیکی از همان ها که برای زندانی فارغ از زن و مرد بودنش پشت در سلول ها دیده می شود و مرا با یکی از همان ها دوبار به دادگاه انقلاب بردند، یک بار برای تمدید بازداشت موقت و بار دیگر برای گرفتن تعهدنامه که شب عید به قول قاضی بروم بالای سر بچه ام! روی دیوار یکی دو عکس از امام راحل و یک عکس از رهبری با سخنی از ایشان به این مضمون: «پای بندی به قرآن مایه روشنفکری، مایه آزادی فکری، مایه به کار افتادن علم و عقل و ابتکار و تلاش است.» با اکراه نمازم را در این مکان نامناسب می خوانم و پس از آن با وجود این که نگران رسیدن همسرجان به محل ملاقات هستم با عجله به مرتب کردن نمازخانه می پردازم. پتوها را تا می کنم و کنار دیوار می گذارم ملحفه سفید را رویش می اندازم و جانمازها و مهرها را مرتب می کنم و کاغذپاره ها و آشغال ها را گوشه ای می گذارم و پرده را صاف می کنم و به یاد سلول خودم که تقریبا یک ششم این اتاق بود می افتم که هر روز پتوها را کنار دیوار می گذاشتم و به آن تکیه می دادم و قرآن می خواندم. این جا از قرآن خبری نیست. با خود می گویم یادم باشد دفعه بعد یک قرآن بیاورم و یک مفاتیح! سریع بیرون می آیم و به مأمور که همان حوالی است می گویم: جای نامناسبی است برای نماز کثیف و نامرتب. می گوید: متأسفانه به گزارش های ما توجه نمی کنند! سرم را می اندازم زیر و می روم به طرف دربی که روبرویش داخل سالن تعداد زیادی از خانواده زندانیان عادی منتظر رسیدن نوبت ملاقاتشان هستند. مأمور می گوید صبر کنید صدایتان کنند. می گویم: زندانی ما سیاسی است! و داخل می شوم. آن بالا برگه را می دهم و از پشت پرده های افتاده ردیف آخر همسرجان را می بینم که دنبال من می گردد! فوری برمی گردم و داد می زنم لطفا پرده را بالا بزنید آمدند. همسرجان مثل همیشه با لبخند می نشیند روی صندلی مثل همیشه قیچی و چسب را از زیر کمربندش درمی آورد و تکمه قرمزرنگ شنود را چسب کاری می کند که صدا قطع و وصل نشود و بعد حال و احوال و ... مسئول سالن را که بالای سر او می بینم تعجب می کنم! ظاهرا ایشان را فرستاده اند که کاغذ و قلم را از همسرجان بگیرند ولی چه کسی چنین جسارتی را می تواند بکند؟؟؟ همسرجان می گوید: بهشان بگویید من با این وضعیت ملاقات نمی خواهم. جواب می شنود: چیزی نباید در ملاقات ردوبدل شود! در ملاقات کابینی با این شیشه های دوجداره با حضور مأمور زندان کنار دست همسرجان، با وجود شنود تلفنی و دوربین و ...چه چیزی می تواند مبادله شود؟! همسرجان می گوید: می دانم که از افکار و نوشته های من می ترسند اما قبلا این ترس را پنهان می کردند ولی حالا آنقدر ظرفیتشان کم شده که هراسشان را بروز می دهند. او آمر بازرسی بندش را هم آقا مجتبی می داند و می گوید: به این ها بگو اگر وضعیت این گونه باشد ملاقات نمی خواهیم! عصبانیتی که در چهره اش می بینم مرا نگران سلامتش می کند. بالارفتن فشار و آسیب بیشتر به چشم و ... می گویم عزیزم زبان روزه حرص نخور از دست این ها معلوم است که نگرانند باید هم نگران باشند. می گوید «باورشان شده که من زندانی این ها هستم.» من برای آنان که زندانی تن حقیر خود و آمال خرد و کثیفشان هستند، ابراز تأسف می کنم و آزاده دربند خود را به آرامش دعوت می کنم. می گوید: واقعا رفتارهایشان موجب آبروریزی است. طرف را به اتهام تغییر دین می گیرند و زندانی می کنند و حکم اعدام می دهند وقتی خوب آبروی کشور را بردند و چهره وحشتناک از اسلام نشان دادند، تحت فشارهای غرب آزادش می کنند و حالا باید منتظر بود که آقای احمدی نژاد با اعتماد به نفس کامل بیاید و بگوید اصلا بازداشتش توطئه غرب بوده است! این رفتارهای عجیب و رسوا را انجام می دهند و بعد اعتراضات ما را موجب سوء استفاده رسانه بیگانه می دانند!ناگهان یادش می آید که حاکمیت دوگانه، حالا در حکومت متمرکز، درباب مسائل فرهنگی و سینما هم دارد اتفاق می افتد یعنی ارشاد یک سری فیلم را مجاز اعلام می کند و حوزه هنری می گوید ما پخش نمی کنیم در سینماهای خودمان و خلاصه دعواهای حیدر- نعمتی ادامه دارد. همه دغدغه های همسرجان ناگهان و به سرعت از دل و سرش برزبان جاری می شود. می گوید: «شعار من برای انتخابات این است: در انتصابات شرکت نمی کنیم حتی اگر همه زندانیان سیاسی را آزاد کنند و در انتخابات آزاد شرکت می کنیم حتی اگر یک نفر را آزاد نکنند!» من نگاهش می کنم و با نگاه تأییدش می کنم. با همه وجود، با دل و جان او را که زندگی اش و سلامتش را وقف آرمان های بلندش کرده تأیید می کنم و او دوباره جویای حال بچه ها می شود. از حال عارفه ساداتمان مولود شهریور که دو سال و نیم است دلتنگ و چشم انتظار دیدار پدر است، می پرسد و از فاطمه سادات که زندگی اش پس از زندانی شدن پدرش کم فروغ شده و آزارهای مدل به مدل و پی در پی آب دیده اش کرده، از پدر و مادرهایمان که بیماری ها تاب و توانشان را می گیرد واز بقیه فامیل و دوستان عزیز. من تند تند از احوال همه به او گزارش می دهم و از حال خودش می پرسم از گردن و کمر و چشم و دندان و ... می گوید: همه چیز خوب است! یاد گفته بازجویی می افتم که به یکی از بچه هایمان گفته بود می خواهی شاگرد و مرید تاجزاده باشی، باش. ولی بالاغیرتاً هر بلایی سرت آمد مثل او نگو همه چیز خوب است!!!
ملاقات خوبی نبود در آغاز ولی به جبران جسارت ها وقت اضافی داده اند انگار. همسرجان یادشان می اندازد که وقت تمام است و خداحافظی می کند و بلند می شود. چسب روی تکمه قرمزرنگ شنود را باز می کند و با دقت قیچی و چسب را در زیر کمربندش می گذارد و خطاب به مأمور می گوید: همه چیز مثل اولش هست! با دست برایم بوسه ای می فرستد و من نیز بلافاصله پاسخ می دهم. موانع شیشه ای با سماجت به ما پوزخند می زنند و من دلم را با همسرجان روانه بند مصطفی می کنم تا تمام تنهایی هایش را تا ملاقات بعدی پر کند!
پایین که می آیم مأمور کنار بخش ملاقات حضوری صدایم می زند. به سویش برمی گردم. می گوید: شما در نمازخانه ما نماز خواندید؟ می گویم: بله . می گوید: خیلی ممنون که آن جا را مرتب کردید و من یاد همه روزهایی می افتم که کثیفی بند و حیاط کوچک هواخوری و اتاق بازجویی و محوطه ای که به اجبار موقع رفتن به دادگاه و اتاق بازجویی از آن تردد می کردم حرصم را در می آورد و چند بار خواهش کردم که جارویی بدهند تا حیاط را جارو کنم و جنازه سوسک ها را جمع کنم و دور بریزم و بازجو خونسرد و با خنده می گفت: بودجه نداریم برای نظافت و من می گفتم: وضع سپاه که خیلی خوب است با این پروژه های بزرگ و میلیاردی و می گفتم ما را بی خود و بی جهت می گیرد می آورید این جا پول بیت المال را می دهید بابت نان و آبمان چه کار و می گفتم من حاضرم نظافت کنم جایی را که به هرحال محل زندگی من است. و می گفتم این النظافة من الایمان مخاطبش کیست و می گفتم «این آلودگی ها دامن خودتان را هم می گیرد!»



-----
انتهای پیام

ارسال به شبکه های اجتماعی و پست الکترونیکی

نظر شما

امروز در فیس بوک
آخرین اخبار
  • بیانیه جمعی از زنان اصلاح طلب در اعتراض به دستگیری فائزه هاشمی
  • وحید عابدینی، فعال دانشجویی مجددا از تحصیل محروم شد
  • تلاش مجدد نمایندگان برای سوال از احمدی نژاد در مجلس
  • تلاش برای تسریع در اجرای حکم اعدام سعید ملک پور، فعال سایبری
  • روایت مهدی خزعلی از دیدار خصوصی دیروز با آیت‌الله هاشمی رفسنجانی
  • فاطمه هاشمی رفسنجانی: پدر گفته بود اگر مجیزگو نشوم برای شما پرونده‌سازی می کنند
  • فرزند یکی از وزرای سابق ارشاد بازداشت شد
  • رحیم صفوی: باید پایمان را روی گلوی دشمنان بگذاریم و هجومی با آنان برخورد کنیم
  • وکیل مهدی هاشمی: وی باید ظرف ۲۴ ساعت خود را به دادسرا معرفی کند
  • دفاع تمام قد "وکیل الدوله ها" از متهم جنایت کهریزک: اشتباهات کوچک او را فدای " کارهای بزرگش" نکنیم
  • از لحظاتی پیش در ایران؛ جی میل فیلتر شد
  • محسن هاشمی: مهدی خواهد آمد و به تمام اتهامات پاسخ خواهد داد/جنجال ها انتخاباتی است
  • هاشمی رفسنجانی:بستر آغاز جنگ، حضور رئیس جمهوری قانون شکن، فرافکن و اختلاف‌افکن در ایران بود
  • استیضاح وزیر ورزش با امضای 60 نماینده
  • تیمورزاده: قیمت 60 هزار تومانی کاغذ دروغ است؛ قیمت تمام شده بیش از ۸۵ هزار تومان است
  • ایران مقام سوم خودکشی در بین کشورهای اسلامی دارد
  • یک مسئول سازمان ثبت احوال: واقعه طلاق ۴/۱ درصد رشد داشته است
  • جلودارزاده: ائتلاف خاتمی، هاشمی و ناطق نوری می‌تواند شرایط موجود را تغییر دهد
  • رئیس انرژی اتمی ایران: با دادن اطلاعات غلط MI6 را فریب دادیم
  • مجاهدین خلق؛ همچنان نماد وابستگی، خشونت و ترور
  •